تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1336

مساهمون:

ص١٣٣٦
همه خلق‌اند كه هرچند معرفت تمام‌تر محبت قوىتر . اكنون نورى از سر وقت و معرفت خويش چنين مىگويد از دوستى كه من او را مىدارم خواهمى كه از ياد او هرگز مياسايمى ، لكن نمىتوانم از بهر عذرى كه آن عذر برتر از ياد كردن است . باز آن عذر را ياد كرد و گفت : « فيا عجبا من غيبته الذكر فى الوجد » . از خويشتن تعجب مىنمايد كه محبان ذاكر باشند حبيب خويش را . و من مفرطم در محبت و نمىتوانم ياد كردن ، از بهر آنكه مرا كارى عجب پيش آمده است ، و آن آنست كه در وجد از ذكر غايب گشته‌ام . و وجد به نزديك اين طايفه حرقتى است كه در سر بنده پديد آيد از مشاهدت [ 107 ب ] يا غير مشاهدت . چون حال اين گردد بنده از ذكر فروماند . مىگويد مرا حالى رسيد كه ياد نمىتوانم كردن . و اين به مثال بتوان دانستن ، و مثال اين آن است كه اگر كسى را از كسى بر بسيار باشد و پيوسته زبان او به ذكر آن كس مشغول باشد چون بر از حد درگذرد يا منعم مشاهد گردد ، اين شاكر از عجز كثرت بر يا از عجز شرم ديدن منعم از شكر فروماند . و اگر كسى را بلايى يا بيمى باشد با هركسى مىگويد و حيله‌اى مىجويد . چون بلا معاينه گردد زبان گنگ گردد . و اگر كسى را دوستى باشد ، و آن دوست از او غايب باشد با همه جهان حديث دوست گويد . چون دوست حاضر گشت زبان از وصف گنگ گردد . و اگر كسى را با ملكى صحبت و قربت باشد چون از پيش ملك غايب گردد با همه خلق اوصاف و اخلاق و احوال صحبت ملك گويد . و چون به مجلس حاضر گشت از وصف فروماند . و دليل اين سخن كه ياد كرديم آن است كه از ازل تا ابد كسى حق را وصاف‌تر از محمد مصطفى عليه السلام نبود . از بهر آنكه وصف چيزى به مقدار معرفت آن چيز باشد ؛ و شك نيست كه او عارف‌ترين همه خلق است ، پس بايد كه او وصاف‌ترين همه خلق باشد با اين وصافى چون به مقام قرب رسيد عجز پيش آورد و گفت : لا احصى ثناء عليك . قرب اين واجب كرد ، مشاهدت چه واجب كند ؟ !