است كه نهايت حال عارفان به فكرت افتد و از ذكر فروماند . باز بر اين حال اعتراض مىكند و مىگويد [ 106 الف ] :
« و ليس يفضى الفكر الى مقر و لاذكارها اعواض تسر » . گفت فكرت را جايگاه قرار نيست ، و ذكر را عوضها است كه از او شادى افزايد . يعنى ذاكر بر ذكر ثواب يابد . و نفس طالب ثواب است . باز متفكر كه در حق تفكر كند آن را نهايت نيست ، و آن را مكافات پديد نيست باز ذكر را نهايت است و نفس كاهل است و طماع چيزى دوست دارد كه آسانتر باشد و از او فايدهاى يابد . و اين هر دو در ذكر حاصل آيد كه آسانتر است و او را عوض است . باز فكر دشوارتر است و او را عوض نيست . به قياس چنان بايستى كه نفس با ذكر آرام بيش گرفتى كه با فكر . باز حال نفس عارفان بر ضد اين است به فكرت مشغول باشند نه به ذكر . اين را معنا چه است ؟ جواب داد و گفت :
« استصغرت ثمرات الاذكار ، فلم تحملها عن مكابداتها و بهرها شرف ما وراء الافكار فغيبها عن الم مجاهداتها » . گفت اين نفوس عارفان خرد داشت ثمرهء ذكر را ، آن ثمرهء ذكر او را حمل نكرد به آنكه جهد ذكر توانستند كشيدن . باز او را پديد آمد و روشن گشت آنچه از پس فكرت اندر است غايب گردانيد او را از كشيدن الم فكرت .
معنى اين سخن ، و الله اعلم ، آن است كه عوض و ثمرهء ذكر ثواب است ، و ثواب نعيم است ، و نعيم هر دو كون به نزديك عارفان مقدار ندارد ، و آن نعيم را در سر ايشان مقدار نبود ، و در جنب آنچه يافته بودند كه بهتر از آن نعيم در وقت داشتند . چون در سر ايشان حال اين گشت ، نفس تبع سر بود آن كرد كه سر خواست . به چيزى مشغول نگشت كه ثمرتش اين بود . و باز فكرت در جلال و بزرگى حق باشد .
چون سر مستوفاى اين مقام گردد مقهور و مغلوب حق گردد . باز نفس مقهور و مغلوب سر گردد ، و هرچه به وى رسد از آنجا خبر ندارد . باز شيخ اين را تفسير كرد و گفت :
« استصغرت ثمرات الاذكار لانها كلها حظوظ النفس و العارفون
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1332
مساهمون: محمد روشن
ص١٣٣٢