تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1331

مساهمون:

ص١٣٣١
« ذكرته » يعنى ياد داشتمش . و تأويل اين آيت كه خدا گفت :
اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ
، گفته‌اند : احفظوا منتى و نيز گفت :
فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ
اى احفظونى لا تنسونى احفظكم و لا اكلكم الى انفسكم . پس معنى ذكر كه در بيت ياد كرد ذكر يادداشت خواست گفت من ترا ياد دارم . نه چنان است كه لمحه‌اى فراموش كنم كه هركه او را فراموش كند به ياد زبان حاجت آيد ، و آن كمترين ذكر است . من از ذكر برترين ، و آن يادداشت سر است غافل نگردم تا به ذكر كمترين ، و آن ياد زفان است مرا حاجت آيد . « سمعت ابا القاسم البغدادى يقول سألت بعض الكبار فقال ما بال نفوس العارفين تسأم بالاذكار و تستروح بالافكار » . گفت پرسيدم يكى را از بزرگان كه چه بوده است كه نفوس عارفان از ياد كردن ستوه شود ، يعنى نفس را از ياد كردن ملال خيزد و باز به تفكر كردن راحت يابد ، يعنى با فكرت آرام گيرد . و معنى اين سخن آن است كه تا در حال ابتدا و ارادت باشد به ذكر مولع باشد ، چون به نهايت رسد زفان از ذكر فروايستد و به فكرت مشغول گردد تا در مقام اول هر كه را تا ذاكر بيند انكار كند ، و در مقام ثانى هركه را ذاكر بيند انكار كند . و مانند اين حكايتى است شبلى را كه به اول ارادت آستين پرشكر كردى و گرد بغداد مىگشتى و هركه را ديدى كه خدا را ياد مىكند شكر در دهان او نهادى . باز حالش به جايگاهى رسيد كه سنگ در آستين نهادى و هركه را ديدى كه ذكر حق مىكند سنگ بر او زدى . آنگاه كه در حال ارادت بود طالب بود كه مريد طالب باشد ، و طالب چيزى را باشند كه ندارند . از هركه خبر او شنوند خلعت و عطا دهند . چون محبى كز كسى خبر دوست غايب شنود . باز چون به نهايت معرفت رسد حال حال مشاهده گردد . غيرتش آيد كه كسى نام دوست او برد ، چنان كه كسى كه دوست غايب را بازيابد روا ندارد كه كسى به دوست او نگرد ، يا با دوست او سخن گويد يا نام دوست او برد . اكنون ابو القاسم بغدادى رحمه الله چنين مىگويد كه چه معنا