تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1321

مساهمون:

ص١٣٢١
دو كون بر سر او نگذرد . « قال ابن عطاء اليقين ما زالت عنه المعارضة على دوام الوقت » . گفت يقين آن است كه معارضه از او زائل گردد با دوام وقت . و يقين را شرط دو چيز مىنهد : يكى زوال معارضه و ديگر دوام وقت . اما زوال معارضه را معنى آن است كه چون يقين درست گردد نيز بنده را بر حق اعتراض نماند نه به سؤال عطا و نه به رد بلا . چنان كه اهل بهشت نعيم را بيقين بيابند نيز معارضه زيادت نكنند ، تا از حق تقاضا آيد از بهر زيادت خواستن را . و چون اهل دوزخ يقين شوند لعنت و قطيعت را نيز زبان معارضه نماند . زوال بلا را دليل زوال معارضهء بهشتيان آن است كه گفت : رضى الله عنهم و رضوا عنه . كسى كه به چيزى راضى گشت او را نيز تقاضا نماند كه تقاضا دليل عدم رضا است ؛ و دليل زوال معارضهء دوزخيان چنان است كه خدا گفت :
هذا يَوْمُ لا يَنْطِقُونَ وَ لا يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ
. اما معنى دوام وقت آن است كه چون [ 103 الف ] يقين ضعيف باشد نتواند سر او قدم فشاردن . هر چيزى او را بجنباند . چون سر از جاى جنبيد جز آن بيند كه مىديد . باز چون يقين قوى گردد [ و هيچ چيز او را از جاى نجنباند وقت او دائم بدين معنى گردد ] كه همه ضعيفان را هر چيزى از جاى ببرد ، و قوى را از او قوىتر بايد ، تا از جاى ببرد . « قال ذو النون ما رأته العيون نسب الى العلم و ما علمته القلوب نسب الى اليقين » . گفت آنچه چشم سر بيند آن را علم خوانند ، و آنچه دل بيند آن را يقين خوانند . و اين ، و الله اعلم ، به آن معنا است كه حواس ظاهر را تا روى به قلب است ؛ چشم جايى نگرد دل داند كه چه مىبيند . نگرستن چشم را است ، و معرفت قلب را ، و شنودن سمع را . همچنين انف را شم ، لهوات را ذوق ، يد و ساير اعضا به لمس همچنين چون اين حواس عمل كنند در چيزهايى كه نصيب ايشان است قلب عالم شود به معنى آن محسوس . از اينجا گفت كه آنچه به چشم بينى او را علم خوانند ؛ باز آنچه به دل بينى او را يقين خوانند . و اين دو ياد كرده است ، لكن به نزديك