تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1322

مساهمون:

ص١٣٢٢
اهل حقيقت سه است : علم اليقين ، و حق اليقين ، و عين اليقين . علم اليقين آن است كه به دليل قايم گردد ، و حق اليقين آن است كه به تو قايم گردد ، و عين اليقين آن است كه به مشاهدت قايم گردد ، و مثال او آن است كه از آن سوى حجاب آوازى شنود به علم اليقين داند كه آنجا كسى است . باز گوش دارد سخن منظوم و مفهوم المعنى شنود به حق اليقين داند كه آن آدمى است . پس معاينه گشت ، به عين اليقين داند كه زيد است يا عمرو . يا نيز آوازى شنود به بام برآيد ، دود بيند . به علم اليقين داند كه آتش است . روى به آنجا نهد . خلق را بيند كه مىدوند كشتن آتش را و خلقى بيند كه كه مىگريزند از بلاى آتش ؛ به حق اليقين داند كه حريق است . آنجا رود و مشاهده بيند ، به عين اليقين داند كه چه مىسوزد و كجا مىسوزد . از اول به علم اليقين دانست كه آتش هست ، لكن هنوز شك را مدخل بود كه آتش حريق است يا آتش ديگر باز به حق اليقين دانست كه حريق است ، لكن شك را در وهم مدخل بود كه چه مايه است و كجا است . چون عين اليقين گشت ، هيچ شك را در او جاى نماند . و بر اين قياس بزرگان چنين گفته‌اند كه علم اليقين در دنيا است كه مقام استدلال و امتحان و اختبار است . و حق اليقين مرگ و گور است كه مقدمات عذاب و رحمت است ؛ و عين اليقين حال قيامت است . و گروهى گفته‌اند علم اليقين حواس ظاهر را است ، به ضرورت داند كه مىبينم و سرما و گرما مىيابم . و حق اليقين قلب را است كه قلب گردنده است ، لكن در گشتن بايد كه بر يقين ثابت باشد . و عين اليقين سر را است كه سر را برگشتن نيست . « و قال غيره اليقين عين القلب » . گفت يقين چشم دل است ، و از اينجا مراد نه چشم مىخواهد چون چشم روى ، لكن اين بر طريق مثل است ، يعنى بر روى آلتى است ، و آن چشم است كه چيزها را [ 103 ب ] به وى بينند ، آن آلت را عين خوانند . قلب را نيز صفتى است كه چيزها را به آن صفت بيند ، و آن صفت را يقين خوانند . لكن ميان ديدار عين و ديدار يقين فرقى است ، و آن آنست كه عين حاضر بيند و قلب غايب . چون مرئى از عين غايب گردد نيز نبيند . باز چون قلب