با مرئيات حاضر گردد نيز غيب نبيند . و تا ظاهر را در ديدن حاضرها نبندد ، باطن به ديدن غايبها گشاده نگردد . و دليل بر اين خبر حارثه است ، چنان كه در پيش رفته است .
« قال عبد الله اليقين اتصال البين و انفصال ما بين البين » . گفت يقين پيوستن جدايى است و جدا گشتن آنچه در ميان جدايى است . و اين را جز به مثال بنتوان دانستن ؛ و آن آنست كه چون به ظاهر خواهى تا به مكه رسى از اينجا كه توى تا به مكه مباينت است ، تا اين مباينت برنخيزد آنجا نرسى ؛ و تا اين بينونت به تو متصل است مكه از تو منفصل است . چون اين بينونتها را از ميانه برداشتى و از ايشان منفصل گشتى با مكه اتصال افتاد .
مثل خلق و حق و ذل و عز همين است . تا بنده به خلق متصل است از حق منفصل است . چون از ايشان منفصل گردد به حق اتصال يابد . اين است معنى قول خدا :
وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى
. به منتهى رسيدن بىنهايت محال است . تا بنده از همه چيزها متناهى نگردد به منتهى نرسد . و اين را مثال بسيار است . كسى كه او را مرادى باشد كه از دريا گوهرى برآرد ، تا از كل عالم بيرون نيايد و خويشتن در دريا غرقه نگرداند ، و مخاطرهء نهنگ بر خويشتن خوش نكند و حواس خويش را دربند نكند به قعر دريا نرسد . چون رسيد باشد كه آنچه مىجويد يابد يا نيابد . طلب ظاهر به اين صعبى است ، طلب باطن چگونه باشد ؟ ! باز شيخ اين سخن را تفسير به خبر حارثه باز مىبرد و مىگويد :
« معنى قول حارثه كانى انظر الى عرش ربى بارزا اتصل رؤيته بالغيب و ارتفع ما بينه و بين الغيب من الحجب » . حارثه گفت حال من چنان است كه گويى عرش ظاهر مىبينم ، گفت ديدار او به غيب پيوسته گشت . آنچه ميان او و ميان عيب حجاب بود از ميانه برخاست .
و اين به ظاهر همچنين است تا بنده به چشم سر درمىنگرد ماوراى آن چيز نبيند . چون آن حجاب بردارد ماوراى آن ببيند . آنگاه آن چيز حجاب گردد او را از آنچه وراى او است ، الى ما لا يتناهى .
پس خلق حجاب حقاند . تا سر بنده از هر دو كون به هيچ خلق