داشتن عذاب .
و در شاهد اين را دليل است كه چون سلطان دزدى را يا قتالى را در زندان كند ، عوانان و زندانبانان هريك بر او چون اثر خشم ملك ببينند خشم آرند صعبتر از آن ملك . باز چون ملك فرزند خود را يا بندهء خود را از بندگان عزيز به عتابى در زندان كند ، هر كس نواخت كنند و فرش فرستند و طبقها روان كنند و خدمت كردن سازند . آن اول مثل كافران است و اين ثانى مثل مؤمنان . آن يكى را همه خصم گردند و اين ديگر را همه شفيع . باز شيخ اين سخن را حجت آورد در كتاب و گفت :
« فان المشركين لا يؤذن لهم فى الحمد لانهم محجوبون » . كافران را دستورى حمد نباشد كه ايشان از خداى تعالى محجوب باشند نه نفس ايشان بهشت را شايد نه دل ايشان معرفت را ، نه گوش ايشان سلام را ، نه چشم ايشان ديدار را ، حمد بر چه آرند كه حمد شكر نعمت است ؛ و بيزارى و قطيعت نعمت نباشد تا بر او حمد باشد . باز آن مؤمن عاصى اگرچه بد باشد چون نفس خويش را سزاى بهشت بيند و دل خويش را جاى سلام مولى بيند ، و چشم خويش اهل نظر بيند ، و خويشتن را از بيزارى و قطيعت آمن بيند با چنين نعمت اگر دوزخ هزار چندان باشد نزديك او خطرى نباشد . كاشكى ما از اين گروه بودمانى . پس درست شد كه اين حمد مؤمنان آرند نه مشركان .
باز شعر ياد كرد :
« انشدونا للنورى :
ان الرضا لمرارات تجرعها * عن القنوع اذا ما استعذب الكدر
عواقب اشهدت بعض الحظوظ فما * يرعى التكثر الا ناقة نزر »
[ 102 الف ]
پارسىاش چنان باشد كه رضا تلخيهايى است كه خوردن آن از خرسند خوار كى باشد ، آنگاه كه تيرگيها را خوش گرداند و معنى اين سخن آن باشد كه بنده آنگاه راضى باشد كه هر تلخىاى كه او را پيش آيد فروخورد و ننالد ، و اين آنگاه تواند بود كه او را قنوع