به نعمت انگاشتن .
پس ساكن در چيزى آن را طالب نبود ، و شاد به چيزى آن را جويان بود . و اين شادى از آن خيزد كه بيند كه اين با من كه مىكند .
سرور ديدار مبلى بلا بر او نعمت گرداند ، تا ببيند كه مرا در اين بلا از علايق بمىبراند تا چون مجرد گردم او را شايم ؛ و چون مرا با علايق بپيوندد از او جدا مانم . و اين چون ببيند در دريافتن نعمت جدا [ 100 الف ] ماندن از حق نعمت بر او محنت گرداند ، و ستدن نعمت و گماشتن بلا او را به حق مىرساند آن بلاى او نعمت گردد .
فان وجود الحق اجل نعمة و اعظم سرور ليس ورائه نعمة و لا سرور .
پس آنچه خلق را غم شود او را شادى بود ، و آنچه خلق را شادى شود او را غم بود .
« قال رويم الرضاء استقبال الاحكام بالفرج » . گفت رضا آن است كه احكام او را به شادى پيش روى . و اين مانند سخن ذو النون است ، از بهر آنكه چنان كه عام از بلا گريزاناند ، خاص بلا را جوياناند .
تا بعضى از بزرگان در قصهء ايوب عليه السلام چنين گفتهاند كه : انى مسنى الضر . اين زبان شكايت نبود زبان شكر بود ، كه ايوب دانست كه بلا از حق اوليا را تحفه و عطا است . چون اين بلا بيافت شكر كرد و گفت : مرا آن دادى كه اولياى خويش را دادى كه اگر زبان شكايت بودى ، وجدناه صابرا ، درست نيامدى ؛ و اگر زبان شكايت بودى ، و انت ارحم الراحمين ، نگفتى ؛ و انت اقهر القاهرين گفتى . آن بلا را به نعمت برداشت تا ، و انت ارحم الراحمين ، گفت .
و گروهى از بزرگان گفتهاند تا بلا متواتر بود ايوب عليه السلام اين نگفت كه تا در زير مكافات بلا مىديد ساكن بود ، چون بر تن او گوشت نماند ، كرمان چيزى نيافتند تا بخورند و بلا به نهايت رسيد .
بترسيد كه چون بلا برخيزد عطا برخيزد . به زوال از بيم زوال عطا ناليد . چون نظر در بلا چنين باشد استقبال احكام به فرح باشد .
« قال ابن عطا الرضا نظر القلب الى قديم اختيار الله للعبد و انه اختار له الافضل » . گفت رضا آن است كه دل به دو چيز نظاره كند :
يكى آنكه بيند كه آنچه در وقت به من رسيد حق تعالى مرا در ازل اين
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1312
مساهمون: محمد روشن
ص١٣١٢