و جمله سخن در اين مسئله آن است كه هركه راضى باشد به كرد حق به نظارهء حق است و با حق است ؛ و هركه اختيار كند نظارهء خويش است و با خويشتن است . و تا بنده با خويشتن است ذرهاى كشيدن بلا را طاقت ندارد . و چون با حق باشد بلاى هر دو كون بكشد و باك ندارد .
و اصل اين اختيار كه بر خلق بلا گشت قصهء آدم بود عليه السلام كه تا بر اختيار حق قدم بيفشرد بهشت مأواى او بود و حوا مونس او بود و ملايكه نظارهء او بودند ، و تاج عز بر سر او بود . چون يك قدم از حد اختيار حق بيرون نهاد از لباس برهنه ماند و از جفت جدا ماند و از تاج بىتاج ماند و از بهشت بىبهشت ؛ و از اقبال ملايكه با اعراض گشت . با اقبال و تعظيم بود اقبال رحمت گشت . و مرحوم چون معظم نباشد كه معظمى حال سيدان است و مرحومى حال اسيران . و به بدل راحت و نعمت مشقت و عنا نصيب او آمد و از سراى بقا به سراى فنا افتاد ؛ و بدل شادى گريستن نصيب او گشت و از دار سلام به دار شيطان افتاد . و آنچه به اين ماند اختيار لقمهء اين داند كردن ، تا چون آدمى كه مسجود ملايكه بود آنكه همه عمر بر اختيار خود رود او را چه پيش خواهد آمدن ؟ !
و حكايت ابو يزيد رحمه الله در پيش رفته است كه گفت : رضاى من با حق تا به آن جايگاهى رسيد كه اگر جاودانه مرا در دوزخ بدارد راضىتر باشم از آن كس كه بر عليين است . اما آنكه چنين مىگويد كه رضا رفع اختيار است از آن معنا است كه راضى نگردد ، و دوست را تمييز نباشد در فعل دوست . چون تمييز نباشد اختيار نباشد . و اين بر دو معنى باشد [ 99 ب ] : يا از قوت محبت خويش نظاره كند ، و از دوست هرچه كند همه نيكو نمايد ، يا از تعظيم حق به حق نظاره كند و در جلال تعظيم مغلوب گردد و او را تمييز نماند . و چون تمييز نماند اختيار نماند .
و اين سخن موافق حكايتى است كه ميان جنيد و شبلى رفت كه شبلى چنين گفت اگر حق روز قيامت مرا مخير كند ميان بهشت و دوزخ ، دوزخ اختيار كنم ، از بهر آنكه بهشت مراد من است و دوزخ
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1310
مساهمون: محمد روشن
ص١٣١٠