مراد دوست . و هركه اختيار خويش بر اختيار دوست بگزيند محب نباشد .
جنيد را خبر دادند . گفت شبلى كودكى مىكند كه اگر مرا مخير كند من اختيار نكنم . گويم بنده را اختيار نيست . هر جاى برى بروم و هر جاى كه دارى بباشم . من كه باشم كه مرا اختيار باشد ؟ !
« قال حارث [ المحاسبى ] الرضا سكون القلب تحت جريان الحكم » .
گفت رضا آرام دل است زير رفتن حكم ؛ و اين به مقدار يقين باشد بنده را كه چون يقين او درست گردد كه آنچه بودنى است هرآينه بباشد و پيشتر و پستر نرود و كمتر و بيشتر نگردد ، و مستعد باشد آمدن قضا را . و چون بديد در اضطراب نيفتد ، از بهر آنكه جوارح تبع قلباند به آن مقدار كه قلب را سكون باشد اندامها را تسليم باشد ، و به آن مقدار كه سكون قلب نقصان گيرد از ضعف يقين ظاهر را اضطراب افتد .
و اين بنا است بر قول خدا كه مىگويد :
وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ وَ إِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلا رَادَّ لِفَضْلِهِ
. و نيز خبر پيغامبر است كه عبد الله بن عباس را رضى الله عنه گفت : و اعلم ان ما اصابك لم يكن ليخطيك و ما اخطأك لم يكن ليصيبك .
و شايد كه اين را تأويلى دگر باشد ، و آن آنست كه هرچه به وى رسد اگر محبوب او باشد خود لا محاله سكون گيرد كه هركه محبوب بيابد با محبوب بيارامد اضطراب آنگاه باشد كه مكروه باشد . پس در اين حال سكون بايد ، از بهر آنكهكننده كسى است كه از اضطراب تو باك ندارد . و نيز حسن اختيار حق خويشتن را ببيند و او را در حق خود متهم ندارد و به او ظن نيكو برد ، كه اين چه با من كرد نگر صلاح من در آن دانست و من نمىدانم ، مرا اضطراب محال است .
« قال ذو النون الرضا سرور القلب بمر القضاء » . گفت رضا شادى دل است به تلخى قضاء . و سخن ذو النون رحمه الله برتر آمد از سخن حارث ، از بهر آنكه حارث رضا سكون نهاد ، و ذو النون سر در نهاد .
و سكون از دو معنى باشد : يا از خبر ناداشتن ، يا خبر دارد و با اين همه تسليم كند . باز شاد بودن به بلا به عطا برداشتن است و محنت