تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1291

مساهمون:

ص١٢٩١
آوردن از بهر آنكه هر شكرى كه بياوردم توفيق تو مىبايست . شكرى نو بر من واجب آمد ، از شكر عاجز آمدم . امر آمد كه : يا داود الآن قد شكرتنى . و هم در اخبار داود است كه چون خدا ملك و نبوت هر دو را بداد ، از شكر آن نعمت عاجز آمد . حال پدران خويش باز جست . نعمت آدم عليه السلام بيش از آن خويش يافت . خواست كه بداند تا آدم چه شكر آورد ، تا او نيز همان بيارد . مناجات كرد و گفت : الهى ، مىخواهم كه بدانم تا آدم شكر تو چگونه به جاى آورد ؟ امر آمد كه : يا داود عرف آدم ان ذلك كله منى فجعلته شكرا . و همين معنى خبر پيغامبر است كه گفت هيچ بنده‌اى نيست كه خدا او را نعمتى دهد و او بداند كه اين نعمت او را از خدا است ، الا كه خدا او را شكر آن بگزارد پيش از آنكه به زبان شكر گويد . و هيچ بنده‌اى نيست كه او گناهى كند و دل او به آن گناه غمناك گردد الا كه خدا او را بيامرزد ، پيش از آنكه عذر خواهد يا توبه كند . و شايد كه اين سخن را معنىاى ديگر باشد ، و آن آنست كه منعم جز خدا نيست ، از بهر آنكه بنده تا حكم بندگى او بر جاى است تصرف كردن نباشد او را مگر در ملك خداوند ، و از ملك خداوند سخاوت نباشد مگر به اذن خداوند . و اين در شريعت موجود است در حق عبد مأذون كه از تبرعات ممنوع است از بهر حكم رق را . پس چون چنين باشد هرچه بنده كند در ملك خداوند و به اذن خداوند كند تا منعم به حقيقت خداوند باشد ، اين بنده نباشد . بنده ناقل نعمت خداوند باشد به امر خداوند . اقرار آوردن به ربوبيت آن باشد كه ببيند . چون ديد معترف شود كه او را نعمت از او است . در كونين جز او را منعم نداند . و اگر در كونين شايستى كه كسى منعم بودى مصطفى عليه السلام اولاتر بودى كه [ 94 الف ] هيچ‌كس را قربت از آن او نزديكتر نبود و محل از آن او بزرگتر نبود و گستاخى از آن او بيشتر نبود . و آنگاه او را صفات منعمى بستد و گفت : انك لا تهتدى من احببت . و نيز گفت : ليس لك من الامر شىء ،