كردن را است ، كه اگر نزديك خداوند مهتر بندهاى را و كهترى را محل نبودى او را خود ياد نكردى . پس عام نعمت بينند و خاص ياد كرد . چون عام نعمت بينند شكر آرند ، و وجود نعمت را بر نعمت زيادت ، لكن گاه به نظارهء شكر و گاه به نظارهء نعمت مشغول گردند از منعم و مشكور محجوب مانند . باز خاص ياد كرد بينند ، و ياد كرد صفت يادكننده است ، و آن را به شكر مقابله كردن روى نه .
از بهر آنكه نعمت وقتى باشد ، و او را به شكر وقتى مقابله كردن روا باشد .
باز ياد كرد ازلى باشد ، و ازلى را به وقتى مقابله كردن روى نيست . [ 94 ب ] بماند در اين مقام و عجز و حيرت خويش بيند .
پس از شكر فروماند . اگر شكر خلق هر دو كون برابر عجز او آرى ، عجز او زيادت آيد . از بهر آنكه شكر صفت شاكران است و موصوف به صفت خويش قايم گردد ، باز عجز و حيرت فانيان را است ، فانى به ايجاد موجود وجود يابد و با بقاى مبقى بقا يابد . هركه به صفت خويش تصرف كند برابر كى باشد با آنكه او را خود تصرف و اختيار نباشد و به تصرف حق قايم باشد .
« قال يحيى بن معاذ الرازى رضى الله عنه لست بشاكر ما دمت تشكر و غاية الشكر التحير » گفت تا شكر مىكنى شاكر نهاى كه غايت شكر حيرت است .
باز شيخ اين را تفسير مىكند و مىگويد :
« و ذلك ان الشكر نعمة من الله يجب الشكر عليها و هذا لا يتناهى » .
اين از بهر آن است كه شكر از خدا نعمتى است كه بر اين نعمت شكر واجب آيد ، و اين را نهايت نيست . و اين است معنى قول خداى تعالى :
وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها
. گفت اگر بنده شكر يك نعمت بكرد و آن شكر را توفيق بايد ، و بر اين توفيق شكر ديگر بايد ، جاودان در شكر يك نعمت بماند و شكر ديگر نعمتها بر او حاصل آيد . و چون شكر يك نعمت را نهايت نيابد ، كل نعمت را كى يابد ؟ ! و چون نهايت نيابد متحير فروماند ، آن حيرت او شكر گردد ، از بهر آنكه هر چيزى كه آن را نهايت نيست نهايت او هم در بدايت است