و فقها رضى الله عنهم چنين گويند كه : كل ما لا نهاية له فنهاية فى بدايته . چون عجز خويش در نهايت بيند بدايت خود همين بيش برد تا تكلفى كه در آن تكلف فايده نيست او را سود ندارد .
و شايد كه اين را معنىاى ديگر باشد ، و آن آنست كه چون منت خداوند ديد شكر بيارد لكن آن شكر نبيند ، به آن معنى كه داند كه مرا به نعمت نياز است و او را به شكر من نياز نيست ، و نيازمند حق بىنياز نتواند گزارد . داند كه آنچه من كردم سزاى او نيست از شرم تقصير متحير گردد ، آنگاه ساكن گردد .
« قال ابو الحسن النورى رحمه الله
ساشكر لا انى لا اجازيك منعما * بشكرى و لكن كى يقال له شكر »
گفت شكر كنم من ترا نه بر آن معنى كه من مجازات كرده باشم منعمى ترا به شكر خويش ، لكن از بهر آن شكر كنم تا گويند او را شكر است ، و معنى اين سخن ، و الله اعلم ، آن است كه تو مرا شكر فرمودى دانم كه نه از بهر آن فرمودى كه شكر مكافات شود منتهاى ترا ، كه وقتى مكافات ازلى نباشد ، و محدث مكافات قديم نباشد ، و متناهى مكافات نامتناهى نباشد . و عاجز فقير ضعيف مكافات قادر غنى قوى نتواند كردن . شكر به آن فرمودى كه از خصلتهاى اولياى تو كه به آن محمود آيند يكى شكر است . [ 95 الف ] اكنون شكر مىآرم پيش رفتن امر را تا بندگى به جاى آرم و تحصيل صفت شاكرى را تا از جملهء ايشان باشم نه گزاردن حق ترا كه خلق اولين و آخرين اگر گرد آيند شكر يك نعمت نتوانند گزاردن .
« و اذكر أيامى لديك و حسنها * و آخر ما يبقى على الشاكر الذكر »
باز در اين بيت گفت ياد مىكنم آن روزهاى من كه نزديك تو بوده است و نيكوييها كه در آن روزگار گذشته است . و آخر چيزى كه بر شاكر ماند ذكر ماند ، و ايام لفظى است كه در شدت و نعمت هر دو به كار دارند و در خور تعارف وقت و حال . اگر حال ذكر نعمت باشد روزگارهاى نعمت را ياد كند ، گويد آن روزها ياد دارى . و تفسير نبايد ، حال خود او را تفسير كند . و اگر حال ذكر شدت باشد و محنت آن روزهاى گذشته ياد كند بىتفسير كه تفسير حاجت