معدوم گردد ؛ و اگرچه باقى باشد به حكم فانى گردد . مخلوق در جنب خالق و فانى در جنب باقى و معدوم در جنب موجود اولاتر كه چنين باشد .
و اين را مثالى از اين نيكوتر هست ، و آن آنست كه ستارگان همه روشناند و بصر ظاهر . سر ايشان مطلع گردد تا آفتاب نباشد .
چون روشنايى آفتاب بر چشمها تجلى كرد ستارگان معدوم و فانى گردند به حكم نه به ذات . و ايشان موجود و مرئىاند و بر صفت خويشاند . لكن نظر ناظر به ضيايى از آن روشنتر مغلوب گشت و نيز ايشان را نديد . خوف دون حق از ستاره كمتر است و ضياى خوف حق از آفتاب غالبتر است . چون به كمال رسيد مخوفات هم بر صفت خويشاند ، لكن خائف مغلوب را از ايشان خبر نيست .
باز در كتاب چنين مىگويد هركه از چيزها غايب شود چيزها از او غايب شوند . معنى اين سخن آن است كه چون خوف بر اين خائف غالب گشت از همه چيزها غايب گشت به آن معنى كه از هيچ چيز خبر ندارد ، همه چيزها از او غايب گردد ، به آن معنى كه هيچچيز را از او بيم نماند ، از بهر آنكه غايبى صفتى است متعدى تا از چيزى جدا نگردد نام غايبى بر او نيفتد و به آن مقدار كه اين را از او غيبت بود آن را نيز از اين غيبت بود . و حضرت نيز هم بر اين صفت بود . و بيم از حاضر باشد نه از غايب . و از بهر اين معنى است كه خلق از حق آمن نهاند كه حق [ 88 الف ] از هيچچيز غايب نيست . و باز از خلق گاه ترسد و گاه نه . از بهر آنكه خلق گاه حاضر باشد و گاه غايب . پس بر اين معنى بيتى ياد كرد در كتاب و گفت :
« انشدونا : يحرق بالنار من يحس بها * فمن هو النار كيف يحترق »
گفت به آتش آن را سوزاند كه از آتش خبر دارد ؛ آنكه خود به نفس خويش آتش باشد آن را چگونه سوزند ؟ ! چه سوزنده به نفس خويش آتش است ، چرا آتش به ظاهر سوزنده نيست . همه چيزها به آتش سوزند و چيزى ديگر نيست كه آتش را به آن سوزند . خوف همچنين است . تا خوف بنده قاصر است به مقدار قصور خوف جزوى در او خوف است در آن جزء راه يابد . همچون پارهء هيزم كه از