آتش خالى ماند و آتش در او راه يابد . چون همه بسوخت معنى هيزمى از او بشود و كس نيز او را هيزم نخواند ، همه او را آتش خوانند . آنگاه سوزنده نبود ، سوزاننده بود . چون خوف بر سر غالب شود صفت او چنين شود .
« قال رويم الخائف الذى لا يخاف غير الله تبارك و تعالى » . گفت خائف آن بود كه جز از خدا نترسد . از اينجا مراد نفس خوف نمىخواهد چه به حقيقت خوف مىخواهد . از بهر آنكه اسم مطلق آن را دهند كه كل احوال او در آن صفت مستغرق شود ، تا در خوف حق مستغرق نيست خوف غير را در او راه است . به آن مقدار كه خوف غير حق را در او راه است از حق تعالى خالى است . اگر به آن جزو كه خائف است نام خائفى گيرد به آن جزء كه خالى است نام خائفى از او برخيزد ، كه مشترك نام مطلق نگيرد .
نبينى كه هركه نيمبنده دارد بر او عتق و كفارت واجب نيايد ، و اگر سوگند خورد كه بنده ندارم سوگند نيفتد . و چون خوف حق تعالى بر او غالب باشد مستوفاى خوف حق گشت ، خوف غير حق را در او راه نماند ؛ اكنون او را مطلق نام خائفى دهند . و اين چنان است كه به يك زخم ضارب گويند و ضراب نگويند ؛ و يك جلد را جالد گويند و جلاد نگويند . چون اين فعل را صفت گردانند جلاد و ضراب گويند . باز در كتاب اين را تفسير كرد .
« معناه لا يخاف لنفسه و اما يخافه اجلالا له » . گفت معنى اين سخن آن بود كه از خدا نه از بهر نفس خويش ترسد ، لكن از بزرگ داشت خدا ترسد . باز تفسير كرد و گفت :
« و الخوف للنفس خوف العقوبة » . هر خوف كه از بهر نفس بود از خوف عقوبت بود ، معنى اين سخن آن بود كه حقيقت ترس نه ترسيدن عقاب و عذاب است ، كه عقاب و عذاب نفس را است . از بهر نفس خويش ترسيدن ترسيدن حق نبود ؛ از بهر آنكه خوف از حق شرط ايمان است . ايمان بىخوف بقا نيابد ، و اگر دوزخ بودى يا نبودى ايمان هم واجب بودى ، و آن ايمان بىخوف بقا نيافتى ، و آن خوف از حق بودى نه [ 88 ب ] از دوزخ . پس خائفان از دوزخ نفسانياناند .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1271
مساهمون: محمد روشن
ص١٢٧١