تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1268

مساهمون:

ص١٢٦٨
روا نباشد . هر مقامى كه بر آن مقام اطلاع روا نباشد از آن مقام خوف روا نباشد . و هر مقام كه بر آن مقام اطلاع روا باشد از آن مقام خوف درست آيد ، و جمله جواب آن است كه آمن گشتن از چيزى بر [ 87 الف ] مقدار فراغت آن چيز باشد از تو . و شايد كه عمر را اشتغال بود به چيزى دون حق تعالى ، كه فراغت از دون حق بر كمال جز انبيا را نباشد عليهم السلام . و چون [ عمر ] رضى الله عنه بديدى اشتغال به چيزى دون حق ، ترسيدى كه نبايد كه به من مشغول گردد و من طاقت او ندارم . باز بديدى فراغت مصطفى عليه السلام از همه چيزها ، و او اخس همه چيزها بود . دانست كه آن‌كس كه او را فراغت اعز اشياء نباشد فراغت اخس كمتر باشد . و آنكه فراغت كل ندارد فراغت جزء كمتر دارد . « قال ابن خبيق الخائف الذى يكون يحكم كل وقت فوقت تخافه المخلوقات و وقت تأمنه » . گفت خائف آن باشد كه هروقتى چنان باشد كه حكم آن وقت واجب كند . وقتى چنان باشد كه مخلوقات از او ترسند ، و وقتى چنان باشد كه از او آمن باشند . و در جمله موحد از خوف خالى نباشد ، كه توحيد بىخوف بقا نيابد . تا خوف را مثل چنان گفته‌اند كه آتش ، و آتش را مثل چنان كه روغن . نه روغن بىآتش ضياء مىدهد و نه آتش به روغن بقا مىيابد . و چون هر دو گرد آمدند در ميان جرمى بايد تا بسوزد ، و آن فتيله است كه از روغن مدد مىگيرد و به آتش مىسوزد و روشنايى مىدهد . و هرچند سوزش بيشتر روشنايى بيشتر . پس خوف به ذات خويش ببايد وجود ضيا را ، لكن همچنان‌كه ساختن آتش به ظاهر كمتر و بيشتر مىشود ، روشنايى بر مقدار مىافزايد و مىكاهد . سوزش خوف در باطن همچنين شود . به هروقتى آتش ظاهر به مقدار خويش اثر مىنمايد . وقتى خوف به آن حال باشد كه مخلوقات از او آمن شوند ، و لكن حال آتش خوف در باطن خلاف آتش ظاهر باشد كه آتش ظاهر تا غالب بود خوف از او بيش بود . باز چون كم شود خوف از او كم شود . باز آتش خوف باطن چون نقصان گيرد مخلوقات را از او خوف باشد . چون غالب شود از او