تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1266

مساهمون:

ص١٢٦٦
و به صلاح بازآيد . باز نفس بنده را هم در طاعت بگيرد ، يا به عجب دين بر او تباه كند . و در خاطر بنده بنگذرد كه از طاعت عذر بايد خواستن . و هرچند كه طاعت زيادت مىگردد ريا و عجب بيش مىگردد و بنده گمان برد كه من بر زيادت خيرم . چون در حاصل خود نگاه كند خلق را پرستيده باشد بر پنداشت آنكه از خدا مىترسد . و دليل اين سخن قول پيغامبر است عليه السلام كه گفت : اعدى عدوك نفسك التى بين جنبيك . و اين خبر دليل است كه در دو جهان مؤمن را هيچ دشمن برتر از نفس نيست ، و از شر او رستن نيست مگر به محض فضل خدا . چنان كه يوسف عليه السلام گفت : و ما ابرئ نفس ان النفس لامارة بالسوء الا ما رحم الله ، الآيه . « قال احمد بن السيد حمدوية الخائف الذى يخافه المخلوقات » . گفت خائف به حقيقت آن باشد كه هر چيز كه خلق از او بترسد آن چيز از اين بنده بترسد . و اين مقام عمر را بود رضى الله عنه كه همه عالم از ديو بترسيدند و به حق استعانت خواستند تا ايشان را از شر ديو نگاه دارد . باز ديو از عمر بترسيد چنان كه پيغامبر عليه السلام گفت : ان الشيطان ليفر من ظل عمر . و نيز گفت : ما سلك عمر بن الخطاب فجا الا سلك الشيطان فجا غير فج عمر . و نيز پيغامبر عليه السلام گفت : ما فى السماء ملك الا و هو يوقر عمر بن الخطاب و ما فى الارض شيطان الا و هو يخاف من ظل عمر . و عجب نه آن باشد كه كسى از ذات كسى بترسد ، عجب آن باشد كز سايهء او بترسد . چون سايه را هيبت چنين باشد ، ذات را خود هيبت چگونه باشد ؟ ! و چون عمر به كويى بگذرد [ 86 ب ] شيطان به آن كوى نيارد گذشتن تا او عمر را ، عمر او را نبيند . چون ديدار را چندين هيبت باشد ، شيطان را به عمر كى قصد افتد ؟ ! و معنى اين سخن ، و الله اعلم ، آن باشد كه چون باطن بنده به چيزى غلبه گيرد بر ظاهر او نشان آن چيز پديد آيد . خواهى محبت گير و خواهى خوف و خواهى رجا . پس چون خوف غلبه گيرد خوف محرق است باطن را از نظر غير حق بسوزاند ، و ظاهر را از اشتغال
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1266 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى