خويش پيش عز او بردند . يوسف عليه السلام مكافات آن كرد كه عز او واجب كرد نه جنايت ايشان : لا تثريب عليكم اليوم . جواب آمد :
« قال سهل بن عبد الله كمال ذكر الله المشاهدة و كمال التواضع الرضا به » . گفت كمال ياد خدا در مشاهدت است ، و كمال تواضع در آن است كه به او راضى باشى . اما آنكه كمال ذكر در مشاهدت نهاد ، از بهر آن است كه مشاهدت علم قلب است و ذكر حركات لسان .
و چون حركات لسان بىعلم قلب باشد در حق مخلوقان مقبول نيست .
چنان كه خدا گفت :
إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ
. شهادت عبارت لسان است ، و هم يعلمون ، مشاهدت قلب است . و از اين معنى كه بود خدا عبارت صدق منافقان را كذب خواند اگرچه به عبارت صادق بودند مشاهدت باطن نداشتند .
و شايد كه معنى اين سخن آن باشد كه تا مشاهدت باطن نباشد ذكر لسان نباشد . و ذكر لسان قاصر و ناقص باشد . چون مشاهدت باطن آمد ذكر به كمال رسيد ، به عبارت لسان بيش حاجت نيايد ، از بهر آنكه ذكر غايب را باشد ، چنان كه گفتهاند : اذكر الغائب يقترب .
چون مشاهدت درست گشت حاضر گشت و غيبت برخاست . به ذكر نيز حاجت نيايد ، از بهر آنكه ذكر از پس نسيان باشد چنان كه خدا گفت و پيدا كرد در كتاب خويش :
وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ
. و نسيان بر غايبان افتد . در حال مشاهدت كس را نسيان نباشد . و از اين معنى بود كه مصطفى عليه السلام گفت : انى لا انسى و لكن انسى ليس بى . از بهر آنكه او را بر [ مشاهدت ] دوام بود ، و با دوام مشاهدت نسيان محال باشد و اما آنكه گفت :
« كمال التواضع الرضا به » ، و « الرضا به » را معنى دو باشد :
يكى آنكه به كرد او بسند كار باشى از بهر خبر را كه گفت : من لم يرض بقضائي و لم يصبر على بلايى و لم يشكر نعمائى فليطلب ربا سوايى . و نيز رضا را به رضا معلق كرد و گفت : رضى الله عنهم و رضوا عنه ، رضاى خود بنده را به آن شرط داد كه بنده از او راضى باشد . و شايد كه « الرضا به » آن باشد كه به وى راضى باشى . يعنى چون او را يافتى بجز او چيزى ديگر نخواهى كه هركس كه چيزى