ذليل بودن دلها است مر دانندهء عيبها را . و او تواضع را طرف يكى نهاد ، و آن به جانب حق است . از بهر آنكه حق تعالى از اسرار بنده آن داند كه خلق از ظاهر او ندانند . و بنده لامحاله ظاهر خويش راست مىدارد نظارهء خلق را . باطن اولاتر كه راست دارد نظارهء حق را . و راست داشتن باطن تذلل است به هر وجه كه بنگريم . اگر به حكم بندگى نگريم بنده جز ذليل بودن خداوند خويش را چه روى دارد ؟ ! و اگر به عجز بينى عاجز را جز ذليل قادر بودن چه روى دارد ؟ ! و اگر ضعف بينى ضعيف را جز دليل قوى بودن چه وجه دارد ؟ ! و اگر حدث بينى محدث را جز ذليل قديم بودن چه وجه دارد ؟ ! و اگر فنا بينى فانى را جز ذليل باقى بودن چه روى دارد ؟ !
و جمله اين سخن آن است كه صفات بندگى مقدورى است و بىاختيارى ، و صفات خداوندى قادرى است و مراد راندن . و مقدور بىاختيار با قادر مرادران جز به ذل صحبت كى تواند كردن ؟ ! چون اين حال بيفتد ذل اعتقاد كند و از فقر لباس سازد ، آنگاه صحبت حق را شايد . و اين آنگاه تواند كردن كه يك چيز بيند ، و آن آنست كه چون عجز خويش در حال حدوث ببيند و بداند كه مرا در حدوث اختيار نبود . خويشتن را بعد الحدوث همچنان عاجز و بىاختيار بيند در تصرف حق تعالى كه پيش از حدوث بوده است ، تا خويشتن را بعد الوجود به آن صفت بيند كه در عدم بود پيش از وجود ، همچنان ذليل باشد حكم او را .
و شايد كه تذلل قلوب را معنى جز اين باشد . و آن آنست كه چون داند كه او را به من نياز نيست و مرا از او چاره نيست . نيازمندى كه او را كار با بىنيازى افتد از عرضه كردن نياز خويش او را چاره نيست ، از بيم آنكه آنچه باقى است بر او زوال آيد ، [ 85 الف ] پس عز حق بر ذل خود بند كند و پيش رود .
و مثال اين قصهء برادران يوسف است با يوسف عليه السلام كه گفتند : يا ايها العزيز مسنا و اهلنا الضر ، عزيز خواندن ايشان يوسف را اقرار دادن بود بر خويشتن به ذل . هرچند ايشان از اول عز خويش در ذل او طلب كردند ، چون آخر او را در مقام عز حق بديدند ذل
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1261
مساهمون: محمد روشن
ص١٢٦١