تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1252

مساهمون:

ص١٢٥٢
گفتند فردا عيد است چه خواهى پوشيدن . گفتم خلعت آن كس كه بندهء خود را جرعه‌ها مىچشاند . و جرع چيزى باشد كه به كراهت آن را فروخورند ، و كسى كه او را از كارى تلخى به گلو فرورود گويد : جرعت مرارة كذا . تلخى فلان كار فروخوردم . و خدا مىگويد :
يَتَجَرَّعُهُ وَ لا يَكادُ يُسِيغُهُ
. چون شراب دوزخيان تلخى داشت و گواريدن نداشت ، حق خوردن آن را تجرع خواند . اكنون نورى رضى الله عنه چنين مىگويد كه من فردا خلعت دوست پوشم ، و از اين خلعت جامهء ظاهر نمىخواهد ، لكن حال باطن مىخواهد كه آراستن ظاهر از بهر نظارهء خلق است ، و آراستن باطن از بهر نظارهء حق باز مىنمايد كه خلق ظاهر آرايند تا به نماز عيد روند باز من باطن‌آرايم ، و آن باطن به خلعت دوست آرايم . و آن خلعت صفت جرعت مىنهد ، از بهر آنكه عطا و خلعت حق اولياى خود را در دنيا غم و اندوه و محنت است . و از بهر آن آن بلا را خلعت خواند كه هركس كه او را صحبت درست گردد جفا و نواخت دوست يكسان گردد كه لذت مشاهدت دوست در وقت نهادن بلا او را از بلا غايب گرداند . و دليل بر اين قصهء زنان مصر است با يوسف . باز اين خلعت تفسير كرد : شعر
« فقر و صبرهما ثوباى تحتهما * قلب يرى ربه الاعياد و الجمعا »
گفت : اين خلعت كه فردا خواهم پوشيد دو چيز است فقر و صبر . هما ثوباى . اين هر دو جامهء من‌اند ، و در زير اين دو جامه دلى است كه عيدها و آدينه‌هاى او خداوند است نه چيزى ديگر . و شايد كه اين فقر دنيا باشد ، يعنى شما پارهء دنيا در خويش مىپيچيد و خويش را به دنيا مىآراييد . باز من از خود ساقط كنم تا خود را به ترك دنيا بيارايم ، كه حال اين طايفه ضد حال ديگران است . و آنچه خلق را زين باشد ايشان را شين باشد . [ 82 ب ] از بهر آنكه خلق خلق را مىجويند و خويشتن از بهر ديدار خلق آرايند ، تا خلق ايشان را قبول كنند . اما اين طايفه حق را مىجويند و صحبت حق با صحبت خلق جمع نيايد . زينت از خويشتن ساقط كنند تا خلق از ايشان برگردد ، و ايشان با حق بمانند .