مىبايست ، چون يوسف رفت ، اگر چشم نباشد شايد . و چون اين معنى در صحبت خلق روا مىباشد در صحبت حق اولاتر ؛ كه خلق را بدل است و حق را بدل نيست . و آن چيز كه او را بدل است مصيبت او را به چيزى جبر توان كردن ؛ اما چون چيزى را بدل نباشد مصيبت او را به هيچچيز جبران نتوان كردن .
« سئل بعض الكبراء ما الذى منع الاغنياء عن العود بفضول ما عندهم على هذه الطائفة » . بزرگى را پرسيدند كه چيست آنچه توانگران را بازمىدارد از نيكوى كردن با فزونى آنچه از ايشان فزون آيد بر اين طايفه ؟ جواب داد :
« قال ثلاثة اشياء » . گفت سه چيز است كه ايشان را بازمىدارد از نيكوى به اين درويشان .
« احدها ان الذى فى ايديهم غير طيب و هؤلاء خالصة الله و ما اصطنع الى اهل الله فمقبول و لا يقبل الله الا الطيب » . گفت : يكى آن است كه آنچه توانگران دارند باك نيست ، و اين طايفه خاصگيان اواند ؛ و هرچه با خاصگيان او كنى پذيرفته شود ، و خدا جز پاك نپذيرد . و اين معنى مستقيم است در شريعت كه چون با خدا نزديكى دارد او را از پليدى نگاه دارد . [ 83 ب ] نبينى كه پيغامبر گفت : ان الصدقة لا يحل لمحمد و لا لآل محمد . چون صدقه پاككنندهء گناهان عاصيان بود بر پيغامبر و آل او عليهم السلام حرام گشت تا ايشان از پليدى معصوم باشند ، و چون قرب قرابت مصطفى اين واجب كند قرب خصوصيت حق اولاتر كه اين واجب كند . و اين خود عجب نيست ، زيرا كه حق تعالى اولياى خود را از حلال نگاه دارد به حرام كى باز گذارد ؟ !
« و الثانى انهم مستحقون فيحرم الآخرون بركة العود عليهم و الثواب فيهم » . و ديگر علت آن است كه اين طايفه مستحقاند همه نيكوى را ، و هركه چيزى به استحقاق كند بركت و ثواب آن بيابد ، باشد كه توانگران از اهل اين بركت و ثواب نيند .
« و الثالث انهم مرادون بالبلاء فيمنعهم الحق عن العود عليهم ليتم مراده فيهم » . و سيم علت آن است كه مراد حق تعالى در اين طايفه
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1255
مساهمون: محمد روشن
ص١٢٥٥