قطيعت مبتلا نگردد . و بعضى از حكما چنين گفتهاند كه دست بريدن مىنگرم تا سر من از دست عبرت گيرد و جز به حق ننگرد تا به به ده درم نه از بهر آن است كه قيمت دست ده درم است ، لكن بريدن از بهر آن است كه بىادبى كرد . چون دانست [ 81 الف ] كه در خزانهء خداوند هيچچيز كم نبود چرا دست به خزانهء مخلوقان دراز كرد .
« قال الدراج فتشت كنف استادى اريد مكحلة فوجدت فيه قطعة فتحيرت فلما جاء قلت له انى وجدت فى كنفك قطعة قال قد رأيتها ردها ثم قال خذها و اشتر بها شيئا فقلت ما كان امر هذه القطعة به حق معبودك . فقال ما رزقنى الله تعالى من الدنيا صفراء و لا بيضاء غيرها فاردت ان اوصى ان يشد فى كفنى فاردها الى الله تبارك و تعالى » .
دراج رحمه الله گفت روزى كنف استاد خويش مىجستم از بهر سرمهدان شكستهاى سيم يافتم . متحير بماندم . چون استاد بيامد ، گفتم در كنف تو شكستهاى سيم يافتم . گفت ديدى هم آنجا باز نه . پس گفت بردار و چيزى بخر . گفتم به حق معبود تو كه با من بگوى تا قصهء اين شكسته چون بوده است ؟ گفت خداى تعالى از زر و سيم دنيا جز اين مرا نداد . خواستم تا وصيت كنم تا به گوشهء كفن من بازبندند تا همچنان به حضرت خداوند جل جلاله باز برم .
و شيخ رحمه الله مىگويد جستن كنف استادان بىدستورى روا نباشد . و چون كنف كه ادات دنيا در او باشد بىدستورى جستن روا نباشد ، اسرار خلق جستن كى روا باشد ؟ ! و اين طايفه كه اين كنف ساختهاند از بهر آن ساختهاند تا هر چيز كه ايشان را به كار آيد از بهر پاكى چون مسواك و مقراض و استره و غير آن در او نهند ، تا آداب شريعت بهجاى آرند ، كه بىادبان را با حق تعالى صحبت نشايد داشتن . اما آنكه مرقع اختيار كردند نه از جهت تسوق اختيار كردند ، لكن از بهر ترك دنيا اختيار كردند ، تا بودى كه عمر به يك مرقع بگذاشتندى .
و از حسين منصور حكايت آوردهاند كه در جوانى كه او ارادت مىبرزيد به مكه مرقع او بيرون كردند . در او شپش يافتند هر يك
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1249
مساهمون: محمد روشن
ص١٢٤٩