تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1254

مساهمون:

ص١٢٥٤
« احرى الملابس ان تلقى الحبيب بها * يوم التزاور فى الثوب الذى خلعا »
مىگويد : سزاوارترين لباسى كه دوست را در آن لباس بينى روز عيد ، يعنى روز زيارت ، آن جامه‌اى باشد كه ترا خلعت داده باشد . يعنى نكوتر آن باشد كه چون ديدار دوست روى خويشتن به خلعت دوست بيارايى تا بدانند كه هرچه دارى از او دارى . و اين [ 83 الف ] ميان خلق متعارف است كه چون دوستى با دوستى نيكويى كند خواهد كه اثر آن بر او پيدا باشد . و شريعت نيز به اين ناطق است كه پيغامبر عليه السلام گفته است : ان الله تعالى اذا اعطى عبدا نعمة احب ان يرى اثر نعمته عليه . اكنون او چنين مىگويد كه چون عرف شرع بر اين است و هركسى را از شما دنيا داده است خود را به دنيا بياراييد . و باز ما را نعمت فقر داده است خويشتن را به شكر بياراييم . و ما را نعمت بلا داده است خويشتن را به صبر آراييم ؛ تا هركسى خويشتن را بر دوست هم به خلعت دوست عرضه كنيم . پس بيان مىكند كه شادى و ماتم اين طايفه خلاف شادى و ماتم ديگران است .
« الدهر لى ماتم ان غبت يا أملى * و العيد ما دمت لى مرأى مستمعا »
روزگار همه مرا ماتم است . چون غايب گردى اى اميد دل من و روزگار من همه عيد است چون ترا مىبينم يا از تو مىشنوم . يعنى آنكه خلق را به فراق چيزى ماتم باشد مرا جز فراق تو ماتم نيست . و اگر خلق را به صحبت چيزى شادى باشد مرا جز به صحبت تو انس و شادى نيست . و اين متعارف است ميان خلق كه اگر كسى را نعمت بسيار باشد و كسى را دوست از او غايب گردد در الم فراق دوست لذت نعمت نيابد ، و اگر او را به نعمت بفريبانند گويد مرا همه از بهر دوست مىبايست ، چون دوست رفت چه خواهم كردن . اگر دوست را بازيابد اگرچه بزرگ مصيبتى و زيانى او را برسد گويد كه چون دوست را يافتم مرا هيچ مصيبت نيست . و مثال اين بزرگان در قصهء يعقوب عليه السلام سخن گفته‌اند كه نابينا گشتن او را همين معنى بود ، كه مرا چشم از بهر ديدار يوسف