تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1251

مساهمون:

ص١٢٥١
معنى گفت كه سر ظاهر گشت كه آن داشتن ميان حق و ميان او سر بود . چون سر آشكارا شد داشتن محال بود . پس او را سوگند داد كه به حق معبودت كه با من بگو كه قصهء اين چيست ؛ تا آن تهمت كه در سر او افتاده بود در حق استاد برخيزد . استاد خبر داد كه روزى من از دنيا جز اين نبوده است ، و اين دليل است بر نگاه داشت حق دوستان خود را از دنيا . چنان كه پيغامبر عليه السلام گفت : ان الله ليحمى عبده المؤمن من الدنيا كما يحمى احدكم ابله عن مراتع الهلكة . باز گفت : خواستم كه وصيت كنم تا آن را در كفن من نهند . و معنى اين سخن نه آن است كه سيم يا زر به آن جهان توان بردن . لكن از و بال آن مىترسيد كه نبايد كه اين را در چيزى به كار برم و طاقت شمار اين ندارم . همچنان بنهاد تا اگر بارى حساب گرفتن باز بايد دادن ، حساب به كار بردن نبايد دادن . چون قطعه‌اى را و بال اين است ، مكثران را حال چگونه باشد ؟ ! و از اين معنى است كه پيغامبر گفت عليه السلام : هلك المكثر و رب الكعبة ثلاثا الا من قال هكذا عن يمينه و هكذا عن شماله و هكذا بين يديه . و شايد كه اين داشتن را معنى آن باشد كه حق تعالى دوستان [ 82 الف ] خود را آنگاه به دنيا مبتلا گرداند كه گناهى كنند . چنان كه در خبر آمده است كه خداى تعالى وحى كرد به داود كه : يا داود اذا رايت الفقر مقبلا فقل مرحبا بشعار الصالحين و اذا رأيت الغناء مقبلا فقل ذنب عجلت عقوبته . پس چون اين قدر از دنيا او را پديد آمد و او را به آن حاجت بود با خود انديشه كرد كه گناهى كرده‌ام كه خداى تعالى مرا با اين آزموده گردانيد . خواست كه آن را پيش خويش دارد تا فراموش نكند . و نيز از او بىادبى نيايد تا ديگرباره مستحق اين نگردد . « سمعت ابا القاسم البغدادى يقول سمعت الدورى يقول كنا ليلة العيد مع ابى الحسين النورى فى مسجد الشونيزيه فدخل علينا انسان فقال للنورى ايها الشيخ غدا العيد فانشأ النورى يقول :
قالوا غدا العيد ما ذا انت لابسه * فقلت خلعة ساق عبده جرعا »