السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها
. و سؤال زبان فرو گرفتن دليل صحت مشاهدت باطن است ، از بهر آنكه زبان معبر است ، و معبر حاضر بايد و معبر عنه غايب تا عبارت درست آيد . و تا سر از حق غايب نگردد زبان را به عبارت حاجت نيايد ، و چون سر حاضر گشت سر نزديكتر از زبان ، و نزديك بايد تا حديث دور كند نه دور بايد كه حديث نزديك كند .
و جمله اين سخن آن است كه فقير آن باشد كه او را هيچ معلوم نباشد . اگر رفقى به وى مىرسد معلومش پيداست فقير كى باشد ؟ ! و اگر رفق نيست چون سؤال مىكند تا آنچه بايد به سؤال يابد .
سؤال او را هم معلوم گشت فقير كى باشد ؟ ! بايد كه بىعلاقه گردد و در كونين او را معلوم نماند و بر كسى اعتماد نماند ، و بر هيچچيز نظر نماند تا آنگاه فقير باشد .
باز خبر پيغامبر عليه السلام دليل آورده است در صفت فقيرى كه اگر سوگند خوردى بر خدا ، يعنى او را با خداى عز و جلّ گستاخى به حدى باشد كه اگر گويد بالله خدا چنين كندى ، او را دروغزن نگرداندى و آن سوگند او راست گرداندى . و اين خبر در پيش برفته است ، لكن مراد از خبر آن است كه گفت : لو اقسم على الله اگر سوگند خوردى چنين بودى . و اين دليل است كه سوگند نخورد و نگويد ، پس درست گشت كه فقير حقيقتى آن باشد كه سخن خويش نگويد .
ابو الخير اقطع را پرسيدند كه سبب دست بريدن تو چه بود ؟
گفت عيالان مرا فقر و فاقه پيش آمد . از من چيزى خواستند . نداشتم ، به كنار جسر بغداد آمدم . دست به سؤال بيرون كردم . توانگرى بگذشت . خواست كه چيزى به من دهد . دست به جيب فروكرد . طرار جيب او شكافته بود و زر ببرده . مرا بگرفت و بانگ برآورد كه تو طرارى ؛ و به نزديك سلطان برد . سلطان مرا گفت تو دزدى . دروغ نتوانستم گفت ، كه از خدمت حق بسيار دزديده بود . گفتم هستم .
ايشان ندانستند كه من چه مىگويم . دستم ببريدند . گفتم آن دست به من دهيد كه من در همه عمر خويش يكبار دست به مخلوقان برداشتهام ، بريدن مكافات يافت ؛ تا دست را پيش خود بنهم و همه عمر در او