بحالهم من تعففهم انهم اغنياء . و چون رفق از ايشان ممنوع گشت و از بار منت رستند به حقيقت نيز فقير نباشند تا آنگاه كه زبان سؤال برنبندند . از بهر آنكه سؤال ذل است و همه دنيا به ذل سؤال نيرزد .
و ذل خويش بر ذليلان عرضه كردن محال است .
چنان كه رابعهء عدويه گويد : انى لا اطلب الدنيا ممن يملكها فكيف اطلبها ممن لا يملكها . و چون بزرگى همت اين طايفه به اين جايگاه بود كه دنيا از خداوند خويش نخواهند از مخلوقى همچون خويشتن كى خواهند ؟ !
و نيز سؤال ناكردن از مخلوقان به آن معنا است كه اقبال به خلق اعراض باشد از حق . ترسند كه اگر ما قصد مخلوقى كنيم ما را همانجا بدارند ، و نيز به درگاه راه ندهند ، از بهر آنكه بزرگترين جنايتى به نزديك دوست آن است كه با غير او گستاخى كنى ، و اهل معرفت و حقيقت از حق تعالى به غير او چگونه روند كه چون حقيقت درست گردد جز حق نبينند . و كسى را كه نبينند قصد او چگونه كنند ، و چيزى كه نبينند چگونه خواهند .
اما آنكه از جانب حق است آن است كه چون بندهاى را با خلق حال اين گردد كه ياد كرديم هم به حقيقت فقير نباشد تا آنگاه كه از رفق حق محروم گردد . يعنى حق تعالى همه مرادها از او بستاند و باز دارد كه حق را عطاى دوستان اين است ؛ دشمن را مراد در كنار نهد تا با مراد بيارامد و حق را فراموش كند ، و دوست را مرادها بستاند تا جز با حق با هيچچيز نيارامد . پس چون حالش چنين گردد هم به حقيقت فقير نباشد تا آنگاه كه زبان سؤال فرانگيرد . و سؤال ناكردن از بهر آن باشد كه داند كه او مىداند و چون داند به اعلام حاجت نيايد . و اصل اين قصه خليل و حبيب است .
اما قصهء خليل عليه السلام آن است كه چون جبريل عليه سلام الله او را گفت : هل من حاجة [ 80 ب ] قال اما اليك فلا قال فسل ربك قال حسبى من سؤالى علمه بحالى .
و اما قصهء مصطفى عليه السلام حديث قبله است كه نگاه در آسمان مىكردى و سؤال نكردى تا امر آمد كه :
قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي