تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1246

مساهمون:

ص١٢٤٦
شتابد تا او را چند فايده حاصل گردد ، يكى آنكه در وقت خويشتن را از شغل امساك برهاند تا به شغل حق پردازد و خود را به قيامت از شمار آن برهاند . و دوست را به وعده‌اى كه داد تصديق كند و آنچه در حق خود به كار برد از خويشتن خلف نيابد ، و چون بدهد از دوست خلف يابد . و در دنيا كه با مخلوقان معاملت كند بدل وقتى ثواب آخرتى نيابد . و چون بذل و ايثار كند هم خلف يابد در وقت و هم ثواب آخرت . و نيز تا با او است فانى است و چون بدهد باقى گردد . چنان كه حق تعالى گفت :
ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ
. و لا محاله باقى بهتر از فانى . و چون داند كه مبغوضهء حق است مبغوضهء دوست را از خويشتن جدا كند . و نيز چون داند كه من اين موجود را نگاه دارم اين نفس خبيث با او بيارامد و سر را مضطرب گرداند ، و خويشتن را فارغ گرداند تا سر او با حق تعالى بماند . « قال بعض الكبراء الفقير هو المحروم من الارفاق و المحروم من السؤال لقوله عليه السلام : لو اقسم على الله لابره ، فدل انه لا يقسم » . گفت درويش آن باشد كه از رفق محروم باشد و از سؤال محروم باشد از بهر قول پيغامبر را عليه السلام كه گفت : اگر سوگند خوردى بر خداى عز و جلّ سوگند او راست گردانيدى . [ 80 الف ] و اين دليل است كه سوگند نخورد . و معنى اين سخن آن است كه درويش نه آن باشد كه ندارد ، چه درويش آن باشد كه ندارد و با ناداشتن از رفقها محروم ماند و كسى با او رفق نكند ، و با محرومى رفق از سؤال نيز محروم باشد و گستاخى و زبان سؤال ندارد . و اين بر دو معنى باشد : يكى به جانب خلق و ديگر به جانب حق . اما از جانب خلق آن باشد كه خلق رفق از او بازگيرند نه به آن معنى كه حال او بدانند و با او نكويى نكنند ، لكن به آن معنى كه از خويشتن فرا خلق بىنيازى نمايند . خلق چنان دانند كه ايشان را نياز نيست رفق از ايشان بازگيرند تا از منت مخلوقان آزاد گردند كه همه دنيا با منت مخلوقان به هيچ نيرزد . و دليل اين قول خدا است كه مىگويد :
يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ
يعنى يحسبهم الجاهل