تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1244

مساهمون:

ص١٢٤٤
[ 79 الف ] نكند تا حال وجودشان چون حال عدم گردد ، و مفقود آرزو نكند تا سر او به آن مشغول نگردد تا متروك ماند . و تواند بود كه معناش آن باشد كه آنچه يابد نخواهد ، از بيم آنكه اشتغال او به آن چيز او را از صحبت حق بازدارد و آنچه مفقود است نجويد . از بهر آنكه داند كه آنچه آن او است بىطلب خود به او دهند و آنچه آن او نيست به طلب نيز به او ندهند . پس طلب در هر دو حال شغل است بىفايده ، و عاقل به چيزى كه در آن فايده نباشد مشغول نگردد . و اين آن معنى است كه فقها گويند : الاشتغال بما لا يفيد لا يفيد . و چون عقل اين واجب كند معرفت اولاتر كه از اين واجب كند . و در جمله ببايد دانستن كه دون حق به طلب نيرزد ؛ و بدون حق مشغول گشتن سر نيرزد . « قال ابن الكنانى اذا صح الافتقار الى الله تعالى صح الغناء بالله عز و جلّ لانهما حالان لا يتم احدهما الا بالآخر » . باز گفت چون نياز بنده به حق درست گردد هم به حق غنى گردد ، از بهر آنكه اين دو حال است كه يكى بى آن ديگر تمام نگردد . و معنى اين سخن آن است كه افتقار بنده هم به آن مقدار درست گردد كه از غير حق استغناء افتد . و اين آنگاه باشد كه بنده عجز و ضعف خلق بيند ، همه را همچون خويشتن عاجز و ضعيف يابد ؛ و به عاجزان و ضعيفان تقوى جستن محال باشد . تا بعضى بزرگان چنين گفته‌اند كه چون جبريل خليل را عليهما السلام گفت : هل من حاجة ، او را جواب داد كز عرش تا به ثرى مشتى عاجز مىبينم ، و حاجت به عاجزان برداشتن محال است . پس چون همه خلق به صفت فقر و عجز با تو شريك‌اند ، تا قادر نگردند ترا چگونه يارى كنند ؟ ! و تا ايشان بىنياز نگردند ترا چگونه غنى گردانند ؟ ! و اين عجز و فقر ايشان صفت ذات ايشان است . و چون مخلوق با صفت مخلوقى از اين حال خالى نشايد ، چون بنده اين ببيند از همه » عالم اعراض كند . چون اعراض كرد مستغنى گردد . اقبال به قادر او را غنى آرد ، و فقر آنجا برد كه فقر نيست ، و عجز آنجا برد كه عجز نيست . تا به قدرت حق قادر گردد و به غناى حق غنى گردد ، كه قادر