تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1243

مساهمون:

ص١٢٤٣
آمده است ، و شرح آن در پيش برفته است ، و جمله اين سخن آن است كه فقير از بهر خود نجنبد ، و هرچند كه جنبد براى اغيار جنبد ، و او را از او باز ستاند . چنان كه پيغامبر گفت عليه السلام : ان الله فى عون العبد ما دام العبد فى عون اخيه المسلم . و چون حق معين بنده باشد ، او را ضعف و فقر كى باشد ؟ ! و چون حق اعانت خود از او منع كند او را قوت و غنا كى باشد ؟ ! پس شيخ گفت اين كه ابن الجلاء مىگويد كه فقر آن است كه ترا نباشد ، و چون باشد هم ترا نباشد ، معناش آن است كه تا نباشد ترا ميل و طلب نباشد ، و چون يافتى بر موجود اعتماد نباشد تا حال وجود و حال عدم يكسان باشد . نشان فقر اين باشد كه متلون فقير نباشد ، و آنكه چون نيابد نقصان گيرد و چون بيابد زيادت گيرد فقير نيست . و فقير را بدون حق زيادت و نقصان نباشد ، و نقصان فقير فوات حق باشد ؛ و زيادت فقير وجود حق باشد . و شايد كه اين را معنىاى ديگر باشد ، و آن آنست كه اين فقر را به دنيا باز نبرى ، لكن معناش فقر حال نهى تا از او نكويى پديد نيايد فقير است و هيچ‌چيز ندارد و بداند كه او به ذات خويش بىمنت حق هيچ‌چيز را نشايد . باز چون منت حق پديد آمد خود را درگزارد حق منت حق مقصر داند ، و چون تقصير خود ديد از آن كرده تبر كند تا به اول منت بيند و به آخر تقصير . و هميشه در ميان ديدن منت حق و تقصير خويش چنان حيران مانده باشد كه به خويشتن‌بينى نپردازد ، كه خويشتن‌بين فقر نباشد ، تا همه عالم به قيامت غنا برند او فقر برد ؛ و همه پوشيدگى برند او برهنگى برد . و پيش دوست آن برد كه دوست را نيست ، تا از دوست آن يابد كه او را نيست . باز گفت : « قال ابو محمد رويم بن محمد الفقر عدم كل موجود و ترك كل مفقود » . گفت : درويشى نيستى موجودات است و بگذاشتن مفقودات ، يعنى آنكه موجود است به جاى بگذارد ، كه چون به جاى بگذاشت معدوم گشت ، و آنكه مفقود است طلب نكند . چون طلب نكند متروك گشت . و شايد كه معناش آن باشد كه با موجود صحبت