تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1241

مساهمون:

ص١٢٤١
كه او را از او چاره نباشد . پس چون بگذارد و او را از معاش طلب كردن بد نه ، كه شريعت به قوت معاش توان گزاردن ، اكنون او را طلب كردن روى نيست . پس در حال معدومى طلب كردن شريعت است و در حال موجودى زيادت طلب كردن حق را متهم داشتن است . باز شيخ اين سخن را شرح داده است و گفته : « معناه لا يطلب الارفاق الا عند العجز عن القيام بالفرض » . رفق دنيا طلب نكند مگر آنگاه كه بترسد [ 78 الف ] كه از گزاردن فريضه عاجز آيد . و معنى اين سخن ، و الله اعلم ، آن است كه بنده را از دنيا طلب كردن چندانى روا است كه شريعت به وى بتوان گزاردن ، و آن مقدار ستر عورت است و سد جوعيت . و چون قوت دارد گزاردن فريضهء حق را ، ديگر افزونى او را به كار نيست طلب نكند چون ضعيف گردد ، يا اين قوت كه در او بود از او ساقط گردد يا عاجز آيد از گزاردن حق خداوند . اكنون او را طلب كردن روا بود و چون قوت موجود معدوم گردد طلب كردن قوت معدوم حلال گردد . چون طلب كردن دنيا بر اين صفت باشد كه شرط فقر است آن طلب كردن دنيا برتر از نماز و روزه باشد ، از بهر آنكه نماز و روزه به وى قائم گردد . و چون قوت دارد و دنيا طلب كند بتر از مى خوردن و زنا كردن باشد ، از بهر آنكه آن طلب كردن را جز محبت دنيا علت نيست . و پيغمبر عليه السلام گفت : حب الدنيا رأس كل خطيئة . و شيخ رحمه الله مىگويد تواند بود كه سخن ابو محمد را معنىاى باشد جز اين و آن آنست كه گفت معدوم طلب نكند تا موجود گم نكند . و موجود به حقيقت حق است ، و خلق در جنب حق همه معدوم‌اند . گفت چون فقير را فقر درست گردد نشان صحت فقر آن است كه حق را بيابد . و چون موجود بيافت به معدوم چه حاجت آيد ؟ ! و چون وجود حق هرگز معدوم نگردد محب او را به غير او نياز چرا بايد . و اين دليل است بر آنكه هركه حق را يافت غير حق طلب نكند ، و هركه غير حق طلب كند نشان آن است كه او حق را نيافته است .