تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1240

مساهمون:

ص١٢٤٠
را غنى نگرداند بلكه فقر بر فقر زيادت گردد . و هر فقرى كه به حق است غنا است ، از بهر آنكه حق تعالى غنى است به حقيقت به ذات خويش . و چون افتقار به غنى افتد غنى فقير را غنى تواند كردن ؛ و چون فقر خود به حق تعالى افتاد از غير حق مستغنى گشت ؛ و چون مستغنى گشت غنى گشت . پس به نزديك عام غنا وجود ملك است و فقر عدم ملك . و نزديك اهل حقيقت غنا عدم ملك است ، و فقر وجود ملك . چون بنده از غير حق جدا ماند به حق رسيد ، و آنكه حق را دارد فقير كى باشد ؟ ! و چون با غير [ حق ] بياراميد حق را جل و عز بگذاشت و آنكه حق را بگذاشت غنى كى باشد ؟ ! و فقر پيرايهء مؤمن است چنان كه پيغامبر عليه السلام گفت : الفقر ازين للمؤمن من العذار الجيد على خد الفرس . و فقر پيشهء پيغمبران است چنان كه مصطفى گفت عليه السلام : لى حرفتان الفقر و الجهاد . و نيز پيغمبر عليه السلام گفت : الفقر اسرع الى من يحبنى من السيل الى منتهاه . و چون محبت مصطفى را اين واجب كند محبت حق اولاتر . و نيز دعا كرد اهل بيت خويش را و گفت : اللهم اجعل رزق اهل بيتى كفافا قوت يوم بيوم . و شك نيست كه سيد اهل بيت خود را آن گزيند كه بهتر باشد . و اگر فقير را هيچ فضل نيستى مگر آنكه مرجع غنى به ملك و ملك باشد ، و مرجع فقير به حق باشد بسنده استى . و اگر جز آن نيستى كه غنى با حق كه صحبت كند بر وجود مراد صحبت كند ، و فقير بر ترك مراد صحبت كند خود بسنده استى . چون اين مقدار بدانستيم به كتاب بازگرديم . « قال ابو محمد الجريرى صحة الفقر ان لا يطلب المعدوم حتى يفقد الموجود » . گفت درستى فقر آن است كه معدوم طلب نكند تا موجود گم نكند . گروهى اين را بر املاك نهادند ، يعنى تا با او هيچ‌چيز از دنيا موجود است ديگر طلب نكند . چون آنچه داشت معدوم گشت ، اكنون طلب كند صلاح معاش و تقويم نفس را و اقامت شريعت را نه استكثار و جمع و منع را . از بهر آنكه چون دارد و نيز جويد استكثار باشد ، و استكثار طلب كردن چيزى است كه او را به كار نيايد . و هركه چيزى طلب كند كه محتاج آن نباشد آن بگذارد