يكى به آنكه بلا بنده را غذا گردد ، و هرچه خلاف غذا باشد از طعامها معدهء او با او صحبت نكند قذف كند . چون بلا نيز غذا نباشد طبع بشريت با او صحبت نكند قذف كند . و قذف او ناله باشد ، و هرچه غذا گردد اگرچه به ذات خويش بلا است نعمت گردد . بيش هلهلى زهر قاتل است ، از او دانگسنگى به پيل دهى هلاك شود ، تا حكماى هندوان فرزند طفيل خويش را در حال رضاع مقدار ذرهاى بدهند ، آن مقدار قذف افتد و در معده قرار نگيرد ، لكن هلاك نكند .
نيز دهند تا طبع بر ذرهاى قرار گيرد قبول كند و نيز قذف نكند . باز آن ذره را دو ذره گردانند تا باز بر طبع بايستد . و مىافزايند تا به زهر پرورده گردد سيرى و دو سير بخورد و هلاك نشود . بلا طبع آدمى را همين است . چون بلا غذا نباشد جزع سازد و بر حق تعالى خروج كند . و چنان كه زهر به نيت را ويران كند جزع دين را ويران كند . اندك اندك او را به بلا بپروراند تا حال او به جايگاهى رسد كه اگر بلاى هر دو كون در سر او افكنند ذرهاى در او اثر نيايد .
ديگر وجه تحمل بلا را و ناليدن را مشاهدت مبلى است كه چون بينند كه بلا كه مىدهد نظارهء دهندهء بلا او را چنان مشغول گرداند كه از بلا خبر ندارد ، و آن چنان بود كه زنان مصر چون مشاهدت يوسف عليه السلام بر ايشان غالب گشت ، الم قطع از ايشان زائل گشت . اگر مشاهدت يوسف را چنين سلطنت باشد پس اين صفت مشاهدت حق را اولاتر . ذو النون مصرى مىگويد : دخلت على مريض اعوده [ 76 الف ] فبينما كان يكلمنى اذان انه فقلت له ليس بصادق فى حبه من لم يصبر على ضربه فقال لى ليس بصادق فى حبه من لم يتلذذ بضربه و على الشبلى رحمه الله لما ادخل المارستان و قيد دخل عليه جماعة من اصدقائه فقال لهم لاى شىء جئتم قالوا نحن نحبك فأخذ يرميهم بالاجر و يضربهم فهربوا فقال يا كذابون ادعيتم محبتى و لم تصبروا على ضربى . باز گفت :
« تدرعت صبرى و التحفت صروفه * و قلت لنفسى الصبر او فاهلكى أسا »