باز وصف زمانه مىكند كه حق تعالى حال اين زمانه بر اين صفت نهاده است كه در هيچ حال او را بقا نباشد . پس چون صفت او بىآرامى است و با بىآرام آرام گرفتن محال است . و بىوفا است بر يك حال ثبات ندارد ، و دل در بىوفا بستن محال است . اما آنكه اين محنتها و بلاها را به زمانه اضافت كرد معناش نه آن است كه آن از زمانه ديد ، لكن از حق ديد ، زيرا كه اهل حقيقت همه از حق بينند ، لكن همچنانكه همه از حق ديدن شرط حقيقت است ، از دوست گله ناكردن نيز هم شرط حقيقت است . اگر به حق تعالى مضاف كردى زبان گله بودى ، به زمانه اضافت كرد تا از دوست گله نيايد ، و اين چنان است كه ابراهيم عليه السلام [ 75 ب ] گفت : و اذا مرضت فهو يشفين . شك نيست همچنانكه شفا از حق ديد مرض هم از حق ديد ، لكن شفا به او مضاف كرد تا شكر باشد ؛ و مرض به او مضاف نكرد تا شكايت نباشد . باز بيان مىكند در كتاب از آنچه روزگار با او بلا كرد ، و از آنچه او پيش رفت بلاى روزگار را ، و گفت :
« فكم غمزة قد جرعتنى كئوسها * فجرعتها من بحر صبرى اكؤسا »
چند سختى كه مرا از قدحهاى خويش بخورانيد ، من نيز او را بخورانيدم از صبر خويش قدحها . و غمره كار عظيم باشد كه بنده را پيش آيد و او را متحير و سرگردان گرداند تا عقل او را پوشيده گرداند ، كه غمرت در وضع لغت پوشيدن باشد . چنين مىگويد چندين بلا و كارهاى عظيم كه مرا پيش آمد تا مرا زير گرفت و قدحهاى خويش مرا بخورانيد ، و مراد قدح نيست ، لكن مثل است كه آن بلاها فروخوردم . آن فروخوردن بلا و غم را به قدحهاى زهر ماننده كرد ؛ و اين متعارف است ميان خلق كه چون كسى را غمى پيش آيد و ننالد گويد زهر فروخوردم . اكنون چنين مىگويد كه محنتها و بلاهاى زمانه مرا زهر چشانيد و من نناليدم لكن آن را به صبر پيش بردم . اگر او بلا خورانيد من او را صبر پيش بردم و نناليدم تا از بلا بتر نيامدم ، لكن بلا به صبر دفع كردم ، و اين مقام بزرگان است .
و به صبر اين چنين پيش نتوان بردن بلا را مگر به دو معنى :