اين قول خدا است كه مىگويد :
لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً
. اين گله است از دل كافران كه اگر ما اين قرآن بر كوه فرستادمانى نرم گشتى و بر خويشتن بريختى ، و دل دشمنان ما نرم نمىگردد . لكن بر ضد اين كوه طاقت كشيدن آن بار ندارد . و سر عارفان آن و هزار چندان بكشد و باك ندارد . و ديگر نظير اين قول خدا است كه مىگويد :
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ
، الآية . هفت زمين و هفت آسمان و كوهها طاقت بار امانت ما نداشتند ، و آدمى اين بار برداشت . و محل امانت سر است نه ظاهر .
و از اين معنى گفتهاند [ شعر ] :
حملتم القلب ما لا يحمل البدن * و القلب يحمل ما لا يحمل البدن
[ 77 الف ] و اين كشيدن قلب ايشان انواع بلا را از آن است كه قلب ايشان با ايشان نيست ، اگر سر ايشان با ايشان بودى ساعتى از يك ذره به بانگ آمدى . لكن چون حامل سر حق باشد هرچند كه بلا بر سر نهى خبر ندارد .
و اين حال كه ظاهر شود در قصهء موسى كليم شود كه چون تجلى بر كوه افتاد كوه بر خويشتن نيست گشت ، و آن تجلى كه كوه يكبار يافت و طاقت تحمل او نداشت در شبانروزى سر مؤمن سيصد و شصت بار بيابد و تحمل كند ، اين خود مؤمنان و مؤمنات را است كه عاماند ، آن خاص را خود نهايت پديد نيست . و آن اصل كه ياد كرديم كه چون به خود كشد زير آيد ؛ و چون به قوت حق تعالى كشد زبر آيد .
و در قصهء حبيب و كليم عليهما السلام پديد آيد چون كليم را گفت :
وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا
. و آمدن صفت او بود ، چون بيامد در سخن آمد و گفت :
أَرِنِي
. سخن گفتن صفت او بود . بلايى كه بر كوه نهادند او را با آن طاقت نماند . باز چون حبيب را از او بستدند چنان كه گفت :
أَسْرى بِعَبْدِهِ .
و بردن صفت برنده باشد ، اگر بلا و نعمت هر دو كون پيش آمد و زير آورد ، و اين در دنيا عجب نباشد در عقبى عجبتر باشد ، كه بهشت را به كمال جلوه كنند و دوزخ را نيز به كمال جلوه كنند ، تا هركس مشغول خويش گردند ، و از آنجا