خدا گفت :
فَتُوبُوا إِلى بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ
. چون توبهء ايشان حيات باقى بود حقيقت [ 76 ب ] نگشت مگر به قتل نفس فانى .
تا جعفر صادق رضى الله عنه چنين گويد : ابى الله ان يحيى نفسا حتى يميتها باماتة شهواتها . پس چون مراد اهل حقيقت آن است كه با دوست حيات باقى بيابد ، و اين حيات باقى نيابد مگر به هلاك نفس فانى ، و هلاك نفس فانى نباشد مگر به ترادف بلا . پس چون بلا بر تو پديد آمد گويى آمد . آن را كه مىجستم و چيزى كه جويان آن باشند چون پديد آيد چگونه نالند ؟ ! و نيز هركه كسى را بكشد ضمان آن مقتول بر قاتل واجب آيد . چون از زنده كردن مقتول عاجز آيد ، و اين صفت مخلوقان است . و چون قاتل قادر باشد بر احياء مقتول به ضمان حاجت نيايد ، و قتيل محبت را زنده كردن ديدار دوست است .
و تواند بود كه اين را از اين نكوتر معنىاى باشد ، و آن آنست كه موت اشتغال بالخلق است ، و حيات اشتغال بالحق . و هركه با خلق مرده است اگرچه زنده است . و هركه با حق است زنده است اگرچه مرده است . و دليل اين قول خدا است كه مىگويد :
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ
. چون قتيل سبيل حق زنده باشد قتيل حق زندهتر باشد . و چون حيات در قتل است ، و اين حيات بىاين قتل حاصل نيايد و قتل نباشد مگر به منع نعمت و تسليط محبت .
چون اين ببيند از موت به حيات مىرود و از فنا به بقا ، آنگاه اينجا جاى ناله نباشد . باز گفت :
« خطوب لو ان الشم زاحمن خطبها * لساخت و لم تدرك لها الكف ملمسا »
باز نشان مىدهد از آن بلاى عظيم كه به وى رسيد و فروخورد و نفس را صبر فرمود و نناليد . گفت كارهايى بود كه اگر آن كارها كوههاى بلند را پيش آمدى به زمين فرورفتندى ، و از اين شم كوههاى بلند مىخواهد . و نيز هيچ دست به آن كوهها نرسيدى . و چنين بلاها را كه كوه نتوانست كشيدن من بكشيدم و نناليدم . و اين دليل است كه آنچه دل كشد كوه و زمين و آسمان نكشد ، و دليل بر