و مثال اين ميان خلق آن است كه بازى وحشى را از بيابان بيارند . از اول كه بيارند بر خويشتن مىطپد تا بيم باشد كه خويشتن هلاك كند ، از بهر آنكه آن رفتن بر مراد خود در نفس او قائم است ؛ و از الف بازگشتن صعب باشد . چون خواهند كه او از اين خوى بازگردد ، اول چشم او بدوزند كه طاقت انس ندارد ؛ كه وحشى با انسى ضديناند ، و با ضد صحبت كردن دشوار بود . و چون چشم او بردوختند يك چندى او را بر دست بدارند تا با او خوى كند . پس چشم او بگشايند بر اين سوى كه سوى خداوند است ، تا او را ببيند .
گاه مىنگرد و گاه چشم فراز مىكند . و آن چشم خارج را بسته دارند تا عالم فراخ نبيند و به طبع خويش باز نرود . چون به اين يك چشم خوى ديدار خداوند كرد چشم ديگر بگشايند تا زود اينجا نگرد كه عادت كرده است . پس او را بسته دهند و پاى او بسته مىدارند ، و گرسنه گردانندش و صيد پيش او افگنند ، چون بگيرد و خواهد كه بخورد باز ستانند تا ترك مراد خويش در طلب مراد خداوند عادت كند . چون عادت كرد و تمام رياضت يافت ، چنان گردد كه بندش بردارند و بپرانند تا به وطن خويش بازرود و از صيد مراد خويش بيابد . برود و بگيرد و بخورد ، و در وطن خويش قرار نيابد تا با نزديك خداوند نيايد . از اول كه او را اينجا آوردند به غربت افتاده بود . خويشتن را هلاك مىكرد از بهر شوق وطن را . چون اينجا الف گرفت وطن او را غربت گشت ، در وطن قرار نيابد تا به جاى الف باز نيايد . معنى نفس با سر اين است كه ياد كرديم .
و مثال اين سخن كه ما گفتيم كه نشر و خبر دادن از بقيت نفس باشد . چون نفس فانى گشت نيز نشر و خبر دادن نباشد . و بزرگان اين را بر حال موسى عليه السلام بنا كردند ، چنان كه حق تعالى گفت :
وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ
. چون بيامد و آمدن صفت [ 66 الف ] آينده باشد ، و چون با او سخن گفتند زبان پيش آورد و گفت : ارنى انظر اليك . لكن نفس رقيب است و سر حبيب . و مشاهدت بين الحبيبين با نظارهء رقيب راست نيايد . خواستند تا رقيب را مشغول