افتد تا آنگاه كه به مقام حقيقت رسد ، تا در حد نمايش است چون خوف بر دلش غالب [ 64 ب ] گردد ، گريستن و رعونات نفس پديد آيد ، و چون رجا غالب گردد طرب و ناز پديد آيد ؛ و چون محبت غالب گردد مستى و شور پديد آيد ؛ و هر حالى را وصفى است به اين معنى كه ياد كرديم . از آنجا كه مىبيند و مىيابد خبر دادن سازد .
هنوز متحقق ناگشته در آن معنى سخنش مختلف و مختلط گردد . گاه بخندد و گاه بگريد ، و گاه مستى و عربده كند . راست مانند هذيان مبرسم گردد .
لكن چون در احوال متمكن گردد يا كور گردد تا جز دوست نبيند ؛ يا كر گردد تا جز خطاب دوست نشنود ؛ يا گنگ گردد تا جز به دوست سخن نگويد ؛ يا مسلوب الوصف گردد چون ديوانگان و با كس نيز آرام نيابد ؛ يا فانى الصفات گردد چون مردگان ، هرچه با او گويى خبر ندارد ؛ هرچه با او نمايى نبيند ؛ و هرچه پرسى جواب نداند دادن . شغله الاعلى عن الادنى . اين كس به ظاهر زنده باشد و به باطن مرده . غايب حاضر باشد ، سميع اصم باشد ، بصير اعمى باشد ، ناطق اخرس باشد ، عاقل مجنون باشد ، حى ميت باشد . معنى تشبيه تصوف به برسام اين است كه ياد كرديم .
باز شيخ اين را تفسير مىكند و مىگويد :
« يعنى انه يعبر عن مقامه و ينطق بعلم حاله فاذا كوشف تحير و سكت » . گفت به اول حال از مقام خويش عبارت كند و از علم خويش سخن گويد ، چون كشف افتاد متحير گردد و خاموش شود . و معنى اين سخن ، و الله اعلم ، آن است كه تا از مقام و حال خبر دارد با خويشتن است ، از آنجا كه هست خبر دهد . چون حقيقت حق او را كشف گردد .
حال خويش و مقام خويش گم كند و متحير و سرگردان گردد . نيز وصف و عبارت را راه نماند خاموش گردد .
و اصل اين در پيش رفته است كه مشاهدت سر در دنيا مثال مشاهدت عيان است در عقبى ، تا مؤمن را در عقبى در رياض نعيم مىگردانند خبر تواند دادن كه من كجاام . چون كشف افتاد نيز خبر و عبارت و سخن را راه نماند . همچنين تا سر در رياض احوال و
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1199
مساهمون: محمد روشن
ص١١٩٩