تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1196

مساهمون:

ص١١٩٦
معنى اين سخن آن است كه نفس را از اسباب فانى گرداند و فانى گردانيدن از اسباب آن باشد كه بداند كه هرچه جز حق‌اند همه اسباب‌اند ، مسبب حق است و بس . و بداند كه مسبب بىاسباب هرچه خواهد تواند كردن ، و اسباب بىمسبب هيچ نتوانند كردن ، چنان كه مادر و پدر سبب گشتند وجود ولد را چون تقدير ولد نكرد نتوانستند ولد كردن . باز مسبب بىمادر و پدر توانست كردن ، چنان كه آدم و حوا و ثعبان موسى و ناقهء صالح و آنچه به اين ماند . و كل كون كه حق پديد آورد مقدمهء سببى نمىبايست ، كه اگر مقدمهء سببى بايستى آن سبب را هم سببى ديگر بايستى . چون اين بداند عجز و عزل اسباب ببيند و سلطان قدرت و مشيت هم ببيند ، نفس او از اسباب فانى گردد به معنى اعتماد [ 63 ب ] ناكردن نه به معنى هلاك شدن . و آنكه پديد كرد كه اين به چه تواند كردن يعنى روح را بر نفس غالب دارد كه روح نورانى است و نفس ظلمانى ، چون نفس را بر روح غالب گرداند ، ضياء روح بميرد و چراغ مرده منفعت ندهد . باز چون روح را بر نفس غالب گرداند ظلمت با نور بقا نيابد ، و هميشه ظلمت از نور منهزم گردد و نور از ظلمت منهزم نگردد مگر كه نور كشته شود تا ظلمت سلطان يابد . مثل روح و نفس اين است كه ياد كرديم ، ديگر سبب گفت : « و القيام مع الحق » . و با حق بايستد ، يعنى سر او به حق آنگاه پيوسته گردد كه او با حق آرام گيرد و قدم از حق نگرداند ، از بهر آنكه هرچه نه حق است ضلال است . چنان كه خدا گفت :
فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ
، و در ضلالت نجات محال است و با حق هلاك محال بود ، كه حق هميشه باقى و غالب است ؛ و ضلال هميشه فانى و هالك ، چنان كه گفت :
وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ
. و از هالك بقا نيايد و از باقى هلاك نيايد . چون بنده با حق قرار گرفت از هلاك و فنا آمن گشت . لحوق السر بالحق اين باشد . « و سئل عن الشبلى رحمة الله عليه لم سميت الصوفية صوفية قال لانها ارتسمت بوجود الرسم و اثبات الوصف و لو ارتسمت بمحو الرسم لم يكن الا موسم الرسم و مثبت الوصف » . شبلى را رحمه الله