پرسيدند كه چرا صوفيان را صوفى نام كردند ؟ گفت از بهر آنكه به اين رسمهاى موجود رسم گرفتند و وصف را اثبات كردند ؛ و اگر محو رسم را رسم گرفتندى نهندهء رسم ايشان بودندى و اثباتكنندهء وصف ايشان گشتندى .
اين سخن را ، و الله اعلم ، دو معنى است : يكى آنكه صوفى آن باشد كه در معنى متحقق باشد نه مدعى . يعنى مدعى را دليل بايد ، و متحقق را به دليل حاجت نيايد . چنان كه ذو اليد را دليل نخواهند كه تحقق يد او در ملك او را از دليل مستغنى گرداند .
باز خارجى را كه ملك با او نيست چون مدعى بود دليل و حجت خواستند . چون اين بدانستيم ، صوفى نه آن باشد كه رسم از جاى ديگر گيرد ، كه به رسم كسى صوفى نگردد ؛ لكن آن معنى كه بزرگان به وى به آن مقام رسيدند آن در خويشتن حاصل كند تا آنكه او را از ديگران رسم مىبايد گرفتن ديگران از او رسم گيرند ؛ از بهر آنكه هركه متحقق است حقيقت با او است ، و هركه حقيقت دارد مجازها تبع او گردد . باز هركه را حقيقت نيست مجاز است و مجاز را به حقيقت نياز است .
اكنون معنى سخن شبلى رحمه الله اين است كه صوفيان را حقيقت باطن است و رسم ظاهر . هركه دست به اين رسم ظاهر زند پندارد كه تصوف اين است خطا كند ؛ بايد كه دست در حقيقت باطن زند . آنگاه اگر رسم ظاهر باشد شايد ، و اگر نباشد هم شايد . و ديگر معنى ، و الله اعلم ، آن است كه صوفى به حقيقت آن باشد كه خود را [ 64 الف ] وصف و حال نداند و به هيچ وجه نظارهء خود نباشد ، لكن به همه وجوه نظارهء حق باشد .
چون نظارهء حق گشت ، خويشتن را نبيند . چون خويشتن را نبيند اوصاف خويشتن چگونه بيند ؟ ! نه خود را طاعت داند نه حال نه مقام . يكى از صفات فنا اين است . پس اگر خويشتن را صفتى يا حالى يا رسمى بيند نتواند آن صفت ديدن تا نخست خويشتن نبيند .
از بهر آنكه صفت به موصوف قائم گردد تا موصوف نبيند ، صفت در او قائم چگونه بيند ؟ ! پس اين كس خويشتنبين باشد ، و خويشتنبين
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1197
مساهمون: محمد روشن
ص١١٩٧