تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1195

مساهمون:

ص١١٩٥
لا يتعبه طلب » . گفت : صوفى آن است كه او را ربودن نجنباند و جستن نرنجاند . يعنى اگر چيزى از او بستانند اضطراب نكند ، و اگر چيزى به وى ندهند خويشتن را [ 63 الف ] به جستن آن چيز نرنجاند . و آن از آن معنى باشد كه بداند كه آنچه از من استدند آن من نبود ، كه اگر آن من بودى با من بماندى ؛ و آن چه به من ندادند هم آن من نبود ؛ اگر آن من بودى از من باز نداشتندى . و او را اين معنى آنگاه درست گردد كه دو چيز را اعتقاد كند : يكى آنكه بداند كه حق تعالى در كار بندگان متهم نيست ، و چون تهمت نفى كند اعتراض برخيزد . نبينى كه چون پدر در حق فرزند متهم نيست هر عقدى كه پدر در حق فرزند كند فرزند را بر آن اعتراض نرسد . ديگر آنكه بداند كه حق تعالى صلاح من بهتر از آن داند كه من صلاح خويش . اين منع كه افتاد نه از بخل افتاد و نه از فقر و نه از عجز ، لكن صلاح من در منع دانست ، و من صلاح خويش ندانم . چون اين ببيند منازعت برخيزد ، نه او را در مأخوذ انزعاج افتد ، و نه در ممنوع تعب افتد . و جاهل را بر عالم اعتراض نرسد . باز گفت : « قيل للجنيد ما التصوف قال لحوق السر بالحق جل جلاله » . جنيد را رحمه الله گفتند : تصوف چيست ؟ گفت : رسيدن سر است به حق . و در زير اين دو سخن باشد : يكى آنكه هميشه لاحق تبع باشد ؛ و ديگر آنكه چون لاحق گشت او را حكم نماند به حكم متبوع قائم گردد . و اين ظاهر است در لاحق و سابق . و لحوق سر به حق نباشد الا به ترك مادون الحق . و اين نه لحوق است كه اين سير است ، كه اگر بنده‌اى شايد كه هر دو كون ببرد و زير قدم همت آرد ، لكن اگر يك ذره از كون در سر خويش جاى دهد از حق محجوب است و به حق لاحق نيست . و اگر بنده‌اى از زير عرش تا زير ثرى سر خويش از غير حق فارغ گرداند ، هم در حق به حق لاحق شود اگرچه او را انتقال نباشد . باز علت يافتن اين وقت پديد كرد و گفت : « و لا ينال ذلك الا بفناء النفس عن الاسباب لقوة الروح و القيام مع الحق جل ثناؤه » . اين نتوان يافتن مگر به فناى نفس از اسباب .