تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1182

مساهمون:

ص١١٨٢
او را از آن جاهى فزايد . پس به كسب مشغول گردد تستر را نه تكثر را ، تا خلل خويش از خلق پنهان دارد كه بيشتر هلاك بنده در نظر خلق است . و اين چنان است كه ابو حفص حداد رحمة الله عليه هر روزى به دينارى كار كردى به درويشان دادى ، پس نان از درها خواستى و روزه گشادى ، و اگر كسب تكثر را بودى صدقه ندادى . و شيخ [ 58 ب ] رضى الله عنه مىگويد من پيرى را ديدم كه سه دينارى كار كردى به درويشان دادى ، پس نان از درها خواستى و روزه طعام حاصل كرد و در پيش ياران نهاد و او نخورد . او را گفتند چرا نمىخورى ؟ گفت سؤال از بهر شما كردم نه از بهر خود . چون خود خورم خيانت باشد ، و اين راه خائنان نيست . پس گفت چون اين مطعوم حاصل آمد نفس من به اين مطعوم شره نمود ، خواستم كه او را قهر كنم ، بزرگان در كسب چنين رفته‌اند . « و تحريم الادخار » گفت ذخيره كردن و چيزى بازنهادن از بهر وقتى ديگر بر خود حرام دارند ، و اين موافق است قول رسول را عليه السلام كه چون بلال او را خرماى چند بنهاد كه از شام او زيادت آمده بود . بامداد پيش آورد . سيد گفت : از كجا آوردى ؟ گفت : دوش بنهاده بودم . گفت : اما تخشى يا بلال ان يكون له غدا بحار فى نار جهنم انفق يا بلال و لا تخش من ذى العرش اقلالا . و در خبر است كه بلال رضى الله عنه دو كار داشت : يكى مؤذنى و ديگر نفقه و تفقد پيغامبر عليه السلام كردن . و چون چيزى نبودى وام كردى و چون فتوحى پديد آمدى وام بگزاردى . وقتى وام بسيار گشت و از جهودى وام كرده بود اين جهود روزى او را در بازار بديد گفت مپندار كه من ترا وام داده‌ام يا از بهر دوستى اين مرد شما داده‌ام ، لكن از بهر آن داده‌ام تا من ترا به اين وام دگر بار بندهء خود گردانم و بفروشم . بلال گريان به نزديك پيغمبر آمد و قصه بگفت و گفت مرا دستورى ده تا به اين قبيله‌هاى عرب بيرون شوم مگر خدا فراخىاى پديد آرد و وامها بگزارم . او را دستورى داد . بلال گويد به خانه آمدم و كار بساختم و همه شب مرا