را حال اين باشد نفس كه تبع سر بود آرام كى يابد ؟
و نيز سفر كردن را معانى است ، جايى ديگر بيايد ان شاء الله تعالى ، لكن ببايد دانستن كه سفر قلوب خلاف سفر نفوس است ، و بسيار كس هست كه او را نفس مقيم است و دل مسافر ، و بسيار كس هست كه او را نفس مسافر است و دل مقيم . و اگر در سفر كردن خود هيچچيز نيستى مگر آنكه اول انبيا عليهم السلام آدم را از بهشت به دنيا فرستادند به سفر ؛ و آخر انبيا محمد مصطفى را عليه السلام از مكه به مدينه فرستادند به سفر ؛ و نوح را عليه السلام كشتى ساختند و سفر آب فرمودند ؛ و خليل را صلوات الله عليه به ملكوت به سفر بردند ، و نيز از مقام راحت و نعمت در منجنيق بلا نهادند و در هوا انداختند ؛ و اسماعيل را عليه سلام الله در حال طفوليت با مادر از شام به مكه فرستادند ؛ و سليمان را عليه سلام الله باد مركب ساختند تا سفر كند ؛ و يوسف را عليه السلام به كودكى به غربت و بندگى افكندند و باز پدر را با نزديك او آوردند ؛ و يونس را عليه السلام شكم ماهى مركب ساختند تا در دريا سفر كند ؛ و موسى را صلوات الله عليه به طفوليت به دريا انداختند و در كنار دشمن نهادند ، و چون بزرگتر گشت به غربت به مدين افگندند و به شبانى شعيب مشغول گردانيدند ؛ و باز چون وحى آمد بفرمودند تا بر دريا بگذرد ؛ به مناجاتش به طور بردند و چهل سال در تيه بگردانيدند ؛ و عيسى را عليه السلام نام او كه مسيح آمد از بهر كثرت سياحت آمد كه او را نه مقر بود و نه وطن ، و به آخر از زمين به آسمان چهارم بردند به غربت ؛ و ادريس پيغامبر را عليه السلام بردند آنجا كه بردند ، چنان كه خدا گفت :
وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا
.
و سيد خلق را صلوات الله و سلامه عليه و شرف مقامه لديه به شبى به قاب قوسين بردند و نمودند به او آنچه نمودند و گفتند آنچه گفتند ، و باز هم در شب به زمين باز آوردند . ببردند تا رياضت يابد ؛ و باز آوردند تا رياضت كند . و هر پيغامبرى را اين حالت بوده است ، هيچ از سفر خالى نبودهاند . اگر چيزى بودى رياضت نفس را بهتر [ 58 الف ] از سفر خواص خويش را به آن چيز آزموده