رياضت راست بايد كردن ، و هرچند رياضت بيشتر استقامت به مقامتر . و در سفر نيز رياضتى باشد جز اين ؛ و آن آنست كه چون مردم در ميان اهل و وطن خويش باشند به راحتتر باشند ، و كار خوردن و خفتن ايشان راست باشد . و چون در حضر اين معانى نيابند طاغى گردند . باز به سفر رفتن رنج باشد . خواب به وقت نباشد و خورد به وقت نباشد و به مراد نباشد ، و شهوتها و نهمتها از او منقطع گردد ، به اين سبب نفس را رياضت افتد ، راست گردد سخن كتاب . اين است كه ياد كرديم .
فاما اين طايفه را در سفر شيخ رحمه الله گفت ، نزديك من معنى جز اين است و آن آنست كه اين طايفه را آنچه يافتند با او آرام گرفتن روى نيست . و آنچه ايشان را به كار است هيچ جاى پديد نيست ، و هركس كه او گمشده جويد از دويدن چاره نيست . دوان و پويان و جويان گشتهاند تا مگر جايى نشان دوست يابند يا از كسى خبرى از خبرهاى دوست شنوند ، هرجا كه رسيدند دوست را به آن مكان نيافتند و به آن مقام قرار نتوانستند گرفتن . و هركه را ديدند و از او خبر دوست پرسيدند او را از خود متحيرتر ديدند از او نيز نگريختند ، دوان و پويان به اين سبب گشتند .
و از اين نيكوتر هست و آن آنست كه عامهء خلق سر را تبع نفس دارند ، و نفس را طبعى است كه هرجا مراد بيابد بيارامد . چون سر ايشان تبع نفس بود و نفس آرام يافت سر با نفس آرام يافت .
باز خاص نفس را تبع سر دارند ايشان را آرام نيست . و چون متبوع را آرام نباشد ، تبع را كى آرام بود ؟ ! ايشان منزل منزل سفر كنند .
و سر [ 57 ب ] ايشان كون كون سفر كند ، نفس ايشان از اقليمى به اقليمى رود ، و سر ايشان از ازل به ابد رود و از ابد به ازل .
ازل اول وقت است و ابد آخر وقت . و بنده را حد طلب در مكان است يا در زمان . نفس در مكان جويد و سر در زمان و حق نه در مكان و نه در زمان . سر با ازل مىرود ، ازل نهايت گردد و حق را نهايت نه . چون نيابد باز گردد و سوى ابد آيد . ابد نهايت آخر است و حق را نهايت و آخر نه . همچنين متحير دوان و پويان مىباشد ، چون سر
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1179
مساهمون: محمد روشن
ص١١٧٩