تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1174

مساهمون:

ص١١٧٤
باطن او وجد تازه گرداند . از بهر آنكه او با بلايى خو كرده باشد و آراميده . چون بجنبانند تازه گردد . و اين چنان است كه خداوند مصيبتى باشد آراميده . چون مصابى ديگر بيند يا صفت مصيبتى شنود مصيبت خود او تازه گردد . اين نيز همچنين باشد . از اين معنى است كه خدا گفت :
وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ
. چون در باطن مشاهدت ايمان باشد تذكير ظاهر منفعت كند و اين در مثال چنان است كه سوخته‌اى كه آتش ديده باشد و آن آتش در او كشته باشند . چون بوى آتش بيابد بيفروزد . آن سوختن اول مثال مشاهدت است ، و آن در گرفتن دگرباره مثال وجد است ، و آن افروختن و قوت گرفتن مثال تواجد است . پس اول مشاهدت باطن ببايد تا وجد افتد چون وجد در باطن پديد آمد بر ظاهر تواجد پديد آيد و از او احوالى مختلف ظاهر گردد ، يكى را تواجد بكا باشد و يكى را بانگ و نعره . و يكى را صعق افتد و يكى را غش رسد ؛ و يكى را جنون افتد و يكى را موت باشد ، بر حسب قوت باطن بر ظاهر اثر كند و چون در باطن نشانى نباشد نظاره كند . و تواجد متواجدان او را فسوس نمايد و بر ايشان خندد چنان كه خدا گفت :
إِنَّ الَّذِينَ أَجْرَمُوا كانُوا مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا يَضْحَكُونَ وَ إِذا مَرُّوا بِهِمْ يَتَغامَزُونَ
. يك شرط اين نهاد كه ياد كرديم ، و ديگر شرط آن نهاد كه سر خويش از چيزى برندارد كه او را از شنيدن زواجر حق باز دارد . و تأويل زواجر حق نزديك اين طايفه چنان است [ 55 ب ] كه چيزى در سر بنده پديد آيد كه او را از مقام غفلت به مقام ذكر آرد ، يا از مقام خلاف به مقام موافقت آرد . و آنچه به اين ماند كه بنده را از شرى منع كند و به خيرى جر كند ، اين همه را زواجر حق خوانند . اكنون چنين مىگويد كه نبايد كه سر خويش را پر دارد از چيزى كه او را از شنيدن زواجر حق بازدارد ، و آن از آن باشد كه حب دنيا با شهوات نفس يا مرائات خلق بر او چنان غالب گردد كه سر او را فروگيرد تا در سر او هيچ جاى فارغ نماند سماع زواجر را لكن از دنيا به لغت گيرد و با خلق بر موافقت شريعت صحبت كند
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1174 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى