تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1159

مساهمون:

ص١١٥٩
باشد كه اوليا سر خويش را پنهان ندارند كه حق سبحانه اولياى خويش را ميان خلق پنهان داشت . اگر سر اوليا ظاهر شايستى اوليا نيز ظاهر شايستندى . چون اوليا سر بودند اولاتر كه سر ايشان سر بود . و ميان خلق متعارف است كه كسى را دوستى عزيز باشد پيش بيگانگان وصف دوست خويش نگويد تا به دوست او طمع نكند . و شريعت بر اين دليل است . نبينى كه چون مودع به وديعت راه نمايد ضمان بر او واجب آيد ، كه چون وديعت سر بود تا سر را به سر مىداشت ايمن بود . چون سر آشكارا كرد از حد امانت به حد خيانت آمد تا اگرچه استهلاك از غير او آمد ، چون اظهار سر از او آمد چنان گشت كه گويى استهلاك از او آمد . تا بزرگان چنين گفته‌اند كه هر كس كه حق تعالى به او سرى دهد ، و او آن سر آشكارا كند بر او زوالى آيد كه نيز هرگز آن را درنيابد « ثم اندفع يقول » . چون ابن عطاء اين متكلم را جواب داد به سخن درآمد و اين شعر بگفت :
« احسن ما اظهره الله لنا و نظهره * بادئ حق للقلوب نشعره »
و نيكوترين چيزها كه خدا بر ما ظاهر گردانيد و ما آن را ظاهر مىگردانيم آن است كه چون از حق ما را چيزى پديد آيد آن را در دل پنهان داريم ، يعنى پنهان داشتن اسرار حق بهتر از آشكارا كردن آن ، كه اگر آن سر ظاهر روا بودى حق تعالى بر اغيار نيز ظاهر گردانيدى .
« يخبرنى عنى و عنه اخبره * اكسوه من رونقه ما يستره »
گفت مرا از من خبر مىدهد و من او را از او خبر مىدهم ، و معنى اين سخن آن است كه حق تعالى چيزى در سر من پديد مىآرد كه با من نمىنمايد ، باز گفت : « و عنه اخبره » . و من او را از او خبر مىدهم ، و حق را خبر دادن به كار نيايد ، لكن معنى اين سخن آن است كه از خويشتن پديد مىآرم صدق معنى خويش ، تا پديد كنم آنچه در من پديد آمد از او