تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1156

مساهمون:

ص١١٥٦
« فلما كان الامر كذلك اصطلحت هذه الطائفة على الفاظ فى علومها تعارفوها فيما بينهم » . چون كار بر اين جملت بود كه ما ياد كرديم كه مقامات خلق مختلف بود ، و در هر مقامى نفى و اثبات بود [ 49 الف ] و نفى اين مقام اثبات آن مقام بود ، و اثبات آن مقام نفى اين مقام بود ، و از مستمعان كس بود كه به آن مقام نرسيده بود روى نبود به او سخن گفتن از مقامى كه خبر ندارد تا گوينده را به كفر و بدعت و ضلالت منسوب نكند ، و از اهل بازداشتن روى نبود . تدبير كردند اين طايفه ، و در علم خويش ميان يكديگر الفاظى نهادند كه اهل آن مذهب معنى آن الفاظ بدانستند . و آنها كه نااهل بودند لفظ بشنيدند و معنى ندانستند تا اهل به مراد رسيدند و نااهل محروم بماندند . « و رمزوا بها » . و به آن الفاظ مصطلح اشارت كردند به مراد خويش . « فادركه صاحبه » . تا هركه خداوند آن مقام بود آن را دريافت . « و خفى على السامع الذى لم يحل مقامه » . و پوشيده گشت معنى اين سخن بر شنونده‌اى كه به آن مقام نرسيده بود . « فاما ان يحسن ظنه بالقائل فيقبله » . يا گمان نيكو برد به اين گوينده و بپذيرد گفتار او . « و يرجع الى نفسه فيحكم عليها بقصور فهمه عنه » . و به خويشتن بازگردد و بر خويشتن حكم كند كه فهم اين را در نمىيابد . « او يسوء ظنه [ به ] فيهوس قائله و ينسبه الى الهذيان » . يا گمان او به اين گوينده به شود و اين قائل را به هوس منسوب كند و او را هذيان‌گوى خواند . « و هذا اسلم من رد حق و انكاره » . و معنى اين جمله سخن آن است كه چون اين طايفه در اختلاف مقامات خويش هركس بر حق بودند و شنونده از هر كسى كه به مقام ايشان نرسيده بودند ، اگر از مقام بصريح سخن گفتندى اين كس كه به آن مقام نرسيده بودى آن را منكر گشتى . آنگاه انكار او حق را دين او را زيان داشتى . پس شفقت بردند بر خلق ، و نيز بر سر خويش غيرت بردند و سر خويش