را نگاه داشتند . و اين الفاظ و رموز بنهادند تا آن كس كه معنى رمز بداند بر مقصود واقف گردد ، و آن كس كه معنى رمز نداند واقف نشود كه ايشان چه مىگويند ؛ تا به ايشان گمان نيكو برد و با خود گويد كه ايشان حق مىگويند ، لكن من درنمىيابم . تا چون آن لفظ در نيابد آن لفظ را هوس خواند . و عاقل را مهوس خواندن بهتر از آنكه مؤمن را كافر خواندن . اين عذر اصطلاح ايشان است بر الفاظ غريب .
اما رموز و اشارات به ذات خود حق است ، و واجب باشد كه خواص هر طايفهاى را اسرارى و رموزى باشد كه غير ايشان بر آن واقف نگردند ، نبينى كه اصل همه چيزها توحيد است ، و سر همه موحدان مصطفى است عليه سلام الله . و از حق تعالى بر مصطفى رموز آمد كه خلق از ادراك معنى آن رموز عاجز آمدند ، و اين حروف مقطعات است . و كسى از متكلمان قطع نتوانست كردن در اين حروف [ 49 ب ] كه اين چه من گفتم مراد حق آن است ؛ تا بيشتر بر آن اتفاق كردند كه : سر بين الله و بين حبيبه . و از قولها اين با سلامتتر است .
و چون روا مىباشد كه ميان حق و مصطفى سرى باشد كه ديگران بر آن سر واقف نگردند از بهر اختصاص مصطفى را ، چرا روا نباشد كه ميان خواص اين طايفه سرى باشد كه عوام بر آن واقف نگردند ؟ ! و نيز چون شايست كه خلق بر سر موسى عليه السلام واقف گردند و او را به مناجات در مقامى بر پاى كردند كه غير او شايست كه آن مناجات بشنود ، باز چون نشايست كه خلق بر سر مصطفى عليه السلام واقف گردند او را در معراج به مقامى بردند كه كس بر مناجات واقف نگشت تا مقامش سر گشت ؛ و مناجات سر دليل مقام سرش قول خدا است .
ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى
، و دليل سر مناجاتش قول خدا است .
فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى
. و اين دليل است كه هر كه خاصتر مقام او قريبتر و سر او بيشتر .
و اگر شايستى كه سر خاص را عام بدانند همان كس كه وحى مىآورد سر هم او آوردى ، و اين متعارف است ميان ملوك كه چون