ديگر صفات هم بر اين معنى .
و نيز بواطن را ناسخ و منسوخ است ، از بهر آنكه اثبات بعد النفى نسخ نفى است ، و نفى بعد الاثبات نسخ اثبات است . باشد كه در اين وقت بقاى توحيد اين بنده و صحت معرفت او در اثبات باشد بازنگردد ، حال او همان صحت معرفت او در نفى باشد چنان كه حق تعالى صلاح بقاى معرفت بنده مىداند احوال باطن او را مىگرداند ، چنان كه گردانيدن شريعت ظاهر . پس يكى را توحيد در اثبات افتد و ديگرى را در نفى افتد . و اثبات و نفى ضديناند .
چون اين از آن بشنود منكر گردد ، و چون آن از اين بشنود منكر گردد .
و چون كسى بر هر دو مشرف باشد هر دو را مقر آيد ، و اين مشرف از هر دو مقام از آن سوى . چون وقتى نفى باشد و وقتى اثبات . و در هر دو وقت توحيد و معرفت بر جاى . در آن وقت كه اثبات بايد نفى كفر ، و در آن وقت كه نفى بايد اثبات كفر . چون مستمع اين بشنود و نداند مثبت را منفى داند و منفى مثبت . به قائل خروج كند ، از بهر آنكه قائل از ديدار مىگويد و مستمع از علم مىشنود .
علم غايبان را است و ديدار حاضران را . حاضر بر غايب مشرف باشد كه همه غايبان از آنجا رفتهاند كه او است ، لكن غايب بر حاضر مشرف نباشد ، از بهر آنكه آنجا نرسيده است كه او است . چون او را انكار افتد به اين وجه كه ما ياد كرديم گاه او را مخطى خواند و گاه مبتدع و گاه كافر ، و اين همه شرط است ، از بهر آنكه همچنانكه ضلال همه ضالان نزديك مهتديان ضلال است ، هداى همه مهتديان نزديك ضالان ضلال است . و دليل اين سخن آنكه مصطفى مخاطبان را به لسان شريعت گاه گفت : صم بكم عمى ، گاه گفت : لا يعقلون ؛ گاه گفت : لا يسمعون ، گاه گفت : اولئك كالانعام بل هم اضل . ايشان نيز او را گاه گفتند كاهن ، گاه شاعر ، و گاه ساحر ، و گاه كذاب ، و گاه مجنون ، تا بدانند كه همچنانكه ضلالت به نزديك اهل حق ضلال است ، حق نيز به نزديك اهل ضلال ضلال است .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1155
مساهمون: محمد روشن
ص١١٥٥