تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1152

مساهمون:

ص١١٥٢
و اين فصل به اين درازى از بهر آن آورد [ 47 ب ] كه چون پيغمبر عليه السلام گفت : لا ايمان لمن لا امانة له . ايمان امانت خواست نه ايمان اعتقاد . از بهر آنكه پيغامبر عليه السلام اشراف داشت بر احوال مستمعان ، و دانست كه ايشان مراد من مىدانند ، و سخن مجمل براند بىبيان و بىتفسير ، از بهر آنكه هركه بداند بينا است . و تفسير راه نمودن است ، و بينا را راه نمودن حاجت نيايد . باز هركه نداند نابينا است ، و نابينا را راه نماينده بايد . و مصطفى چون دانست كه ايشان بينااند به آن معنى كه من خبر مىدهم او را به بيان حاجت نيامد . و چون حاست درست باشد شمه‌اى بس باشد ادراك معنى را . باز آن كس كه با قومى سخن گويد و اين گوينده بر احوال مستمعان مشرف نباشد او را در سخن گفتن تيقظ بايد تا هر چيزى به جاى خود بنهد ، كه همچنان‌كه توحيد از موحدان منع كردن روى نيست به مشركان دادن هم روى نيست . لا بل به مشركان دادن صعب‌تر است از منع كردن از موحدان . از بهر آنكه اگر عبارت معبر نباشد توحيد را موحد خود با توحيد است منع تو او را نقصان نكند . باز پيش نااهل عبارت كردن بر توحيد ستم كردن است يا ضايع كردن يا توحيد را به طعن آوردن از بهر آنكه همچنان‌كه شرك به نزديك موحدان مردود و مطعون است ، توحيد نيز به نزديك مشركان مردود و مطعون است . و در زير اين سرى عجب است . سخن دوست خويش پيش كسى گفتن كه نظر او به دوست تو چون نظر تو نيست بر دوست ستم كردن است ، و دوست را به جفا شنيدن آوردن است . و دليل اين سخن قول خدا است كه مىگويد :
وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ
. گفت من دوست توام و بت دوست او است ، دوست او را بد مگوى كه او دوست ترا بد گويد . و خبر است از پيغمبر عليه السلام كه گفت حق مادر و پدر بر فرزند آن است كه ايشان را دشنام ندهد . گفتند يا رسول الله ، فرزند مادر و پدر خويش را دشنام چگونه دهد ؟ گفت آنكه مادر و پدر كسى را دشنام دهد تا آن كس مادر و