پس شيخ اين مقامات و احوال در كتاب خويش ياد مىكند ، و هريك را بر اختصار شرح كند ، تا اگر كسى خداوند مقام يا خداوند حال نباشد بارى علم مقام و علم حال شنيده باشد ، تا به گزاف حق را انكار نكند و صواب را باطل نخواند و ايمان را كفر نگويد . مراد از اين سخنان اين است كه ياد كرديم تا اگر كسى سخن اين طايفه شنود او به آن مقام نرسيده باشد ، كه اين سخن سر وقت او باشد .
آن را كه اين سخن به او اشارت كرد منكر نگردد ، لكن به عجز خويش مقر آيد كه او به آن مقام نرسيده است كه انكار او حق را ضلالت باشد ، و اقرار به عجز خويش ايمان . يا چون بداند كه آن حق است و او را مقام نيست جهد كند طلب آن مقدار را ، تا اگر در حد طلب بميرد از شمار مريدان ميرد نه از شمار رادان . و اگر به مطلوب رسد از شمار صديقان باشد .
باز شيخ در كتاب اين را حجت آورد و گفت :
« و هو كما روى عن النبى عليه السلام : لا ايمان لمن لا امانة له فنفى ايمان الامانة لا ايمان العقد » . ايمان نيست آن را كه امانت نيست ، و ايمان امانت خواست نه ايمان اعتقاد كه ايمان اعتقاد تصديق است ، و اين بنده مصدق است . و ايمان امانت خلق ايمن كردن است و اين آمنكننده بندهء خلق نيست ، از بهر آنكه امن با خيانت گرد نيايد .
خلق از خداوند [ 47 الف ] امانت آمن باشند و از خداوند خيانت نباشند . چون خيانت كرد امن امانت بهجاى نياورد . و زير اين معنى سخنى بزرگ است و آن آنست كه حواس ظاهر امانت حقاند به نزديك بنده ، و نيز باطن را بر صدق نگاه داشتن امانت حقاند به نزديك بنده ، و آنكه در امانت مخلوقان خيانت كند از حد امانت بيفتد ، پس آنكه در امانت حق تعالى خيانت كند چگونه باشد حال او . باز گفت :
« و المخاطبون ادركوا ذلك اذ كانوا قد حلوا مقام الامانة » . و ياران مصطفى عليه السلام و عليهم الرضوان كه به ايشان اين خطاب
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1150
مساهمون: محمد روشن
ص١١٥٠